من ماهىِ اسير به تُنگ بلوريم * اى اشك چشم من ، ز چه دريا نمىشوى
چون سايههاى درهم و آشفته ماندهام * اى نور آرزو ز چه پيدا نمىشوى
آتشفشان قلب من از سينه سركشيد * دردا ، تو باز باخبر از ما نمىشوى
عمرم تمام گشت و نديدم جمال دوست * اى چشم تار ، از چه تو بينا نمىشوى
« ساقى » هرآنچه باده بنوشى بدانكه باز * فارغ ز درد و غصّهء دنيا نمىشوى
آستانهء عشق
گويند همه فسانهء عشق * زيباست عجب ترانهء عشق
اين بوده و هست تا قيامت * دلها همه آشيانهء عشق
مائيم و سرى كه برنداريم * هرگز درِ آستانهء عشق
شاداب شود نهالِ امّيد * صبحى كه زند جوانهء عشق
پيداست كه اين نمىشود گم * دارد دل ما نشانهء عشق
اى عشق بيا كه گردد آزاد * اين گوشهنشين خانهء عشق
اين زندگى و حيات و هستى * رنگى بُوَد از بهانهء عشق
بر زلف عروس زندگانى * برخيز و بزن تو شانهء عشق
« ساقى » تو بخوان به ساز و اميد * با بانگ رسا ترانهء عشق
آهنگ سفر
خيابان سرد و كوچه سرد و بازار و دكان سرد است * همه دلها پر از درد و تمام چهرهها زرد و زمان نامردِ نامرد است
زمستان نيست ، برفى نيست ، بورانى و بارانى نمىبينى ، ولى سرد است * چه چندشآور است دست رفيقان را چو مىگيرى - عجب سرد است
سبوى ساقى دوران ، تهى از بادهء عشق و جوانى شد * دگر كام كسان هم خالى از مهر زبانى شد
فروغ مهربانى نيست در آئينهء چشمت * نگاه چپچپت هردم نمايان مىكند خشمت
سخن از عشق بس كن چون شقايق هم پشيمان گشته ، از آدم گريزان شد