تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦

حلبىكار ( ساقى )

نام او كاظم فرزند مرحوم على اصغر ملقب به حلبىكار و متخلص به ساقى ، در سال 1321 شمسى در يزد به دنيا آمد و تحصيلاتش را تا اخذ ديپلم به پايان برد . گرچه در اثر عارضه‌اى چشم جهان‌بينش بىفروغ شد ولى ضمير آگاهش او را به سرودن اشعار واداشت . شعرهايش پرسوز و غزلهايش پرشور است همواره متكى به خود و داراى پشتكارى شگفت‌انگيز و عزمى راسخ است . هم به سبك كلاسيك شعر مىگويد و هم شعر نو مىسازد و هم رباعياتش شهرت دارد . بهانه
شب است و دل ز فراقت بهانه مىگيرد * درون سينه‌ام آتش زبانه مىگيرد رها نموده زمانه خلايق و ما را * به تير غصّه دمادم نشانه مىگيرد من آن كبوتر عشقم كه دست صيّادم * هميشه بىمدد آب و دانه ، مىگيرد چه حكمتى است خدايا كه عشق مه‌رويان * درون سينهء ما آشيانه مىگيرد اگرچه بال‌وپر مرغ دل ز جور تو خست * دوباره بر سر كوى تو خانه مىگيرد شبى ز كوى تو گفتم عنان بگردانم * ولى خيال تو بازم شبانه مىگيرد براى ديدن روى تو اى بهشتىروى * دل شكسته « ساقى » بهانه مىگيرد
سراب
غم‌ديده را زمانه توانش نمىدهد * آبى به‌جز سراب نشانش نمىدهد بس شكوه‌هاست در دل سوزان من ولى * دردا كه روزگار زبانش نمىدهد پير خميده قد كه زمان قامتش شكست * دل خوش مكن كه بخت جوانش نمىدهد هر گل كه بيشتر به چمن مىدهد صفا * گلچين روزگار امانش نمىدهد « ساقى » هرآن‌كه گفت سخن‌هاى دلپذير * كس جز خداى ، حُسن بيانش نمىدهد
عشق گمشده
اى عشق گمشده ز چه پيدا نمىشوى * وَ اى عقدهء دلم زچه‌رو ، وانمىشوى آرامشى ندارى و هستى بهانه‌گير * اى دل چرا صبور و شكيبا نمىشوى