حلبىكار ( ساقى )
نام او كاظم فرزند مرحوم على اصغر ملقب به حلبىكار و متخلص به ساقى ، در سال 1321 شمسى در يزد به دنيا آمد و تحصيلاتش را تا اخذ ديپلم به پايان برد .
گرچه در اثر عارضهاى چشم جهانبينش بىفروغ شد ولى ضمير آگاهش او را به سرودن اشعار واداشت . شعرهايش پرسوز و غزلهايش پرشور است همواره متكى به خود و داراى پشتكارى شگفتانگيز و عزمى راسخ است . هم به سبك كلاسيك شعر مىگويد و هم شعر نو مىسازد و هم رباعياتش شهرت دارد .
بهانه
شب است و دل ز فراقت بهانه مىگيرد * درون سينهام آتش زبانه مىگيرد
رها نموده زمانه خلايق و ما را * به تير غصّه دمادم نشانه مىگيرد
من آن كبوتر عشقم كه دست صيّادم * هميشه بىمدد آب و دانه ، مىگيرد
چه حكمتى است خدايا كه عشق مهرويان * درون سينهء ما آشيانه مىگيرد
اگرچه بالوپر مرغ دل ز جور تو خست * دوباره بر سر كوى تو خانه مىگيرد
شبى ز كوى تو گفتم عنان بگردانم * ولى خيال تو بازم شبانه مىگيرد
براى ديدن روى تو اى بهشتىروى * دل شكسته « ساقى » بهانه مىگيرد
سراب
غمديده را زمانه توانش نمىدهد * آبى بهجز سراب نشانش نمىدهد
بس شكوههاست در دل سوزان من ولى * دردا كه روزگار زبانش نمىدهد
پير خميده قد كه زمان قامتش شكست * دل خوش مكن كه بخت جوانش نمىدهد
هر گل كه بيشتر به چمن مىدهد صفا * گلچين روزگار امانش نمىدهد
« ساقى » هرآنكه گفت سخنهاى دلپذير * كس جز خداى ، حُسن بيانش نمىدهد
عشق گمشده
اى عشق گمشده ز چه پيدا نمىشوى * وَ اى عقدهء دلم زچهرو ، وانمىشوى
آرامشى ندارى و هستى بهانهگير * اى دل چرا صبور و شكيبا نمىشوى