تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
اف بر آن قوم كه آن خيمهء عترت سوزند * كه زند روح امين بوس ادب بر در او ز جهالت ز پى خاموشى نور خدا * كه خدا ضامن او باشد و روشنگر او آسمانا ز چه اين خيمه برافراشته‌اى * تو بر اين قوم فرود آى و بزن بر سر او بس كن اين ناله كه نالند سراپردهء غيب * دم فروبند از اين غصهء دردآور او خيز اى رهرو ره درس از آنجا گيريم * كه دهد درس سعادت به خدا رهبر او هر قيامى كه به حق است حسين است چراغ * اين‌چنين فعل نباشد مگر از مصدر او دولت عشق بيابى تو از اين درگه اگر * تا بسرمنزل مقصود برد شهپر او كه نترسى دگر از فتنهء بيدادگران * نه ز تزوير كس و زور كسى يا زر او درس يارى تو فراگير ، ز عباس جوان * كه چو بىدست شود چون بشود ياور او درس صبر ار كه بجوئى تو ز زينب آموز * نهضتى كرد دگر نطق پيام‌آور او چارمين اختر دين مانده از اين صحنه بجا * شوكت دين خدا روشن از اين اختر او تاج عزت بنهد شه به سر همچو منى * كه شوم از ره آن لطف و كرم نوكر او نخرم ناز كسى چون‌كه نيازم همه اوست * نفروشم به دوعالم به خدا افسر او گر ندارد به جهان دگرى توشه « قلم » * عشق آن شاه بس او را كه برد محضر او
پيرهن
خواب از سر مىربايد تاب از من پيرهن * گر برآرد لمحه‌اى آن ماه از تن پيرهن تا كى از شهد لبت اى گل شنيدن وعد وصل * چند در آغوش وصلت تنگ ديدن پيرهن ؟ تا بيابد حُسن را گل جامه از تن مىدرد * تا بنازد حُسن را او كرده بر تن پيرهن يا به هجرت سوختم يا با جفايت ساختم * ليك در آغوش نازت بود ايمن پيرهن حُسن را نازم كه هردم فتنه‌اى ديگر شود * گر مكدّر پوشد آن گل ور كه روشن پيرهن نوش وصل ار خواستى با نيش سختيها بساز * ساخت بهر وصل با هر نيش سوزن پيرهن گلرخان را پيرهن گر زينت افزايد « قلم » * نازم آن گل را كزو گردد مزيّن پيرهن
رباعى
بس عاشق بىقرار شيدا دارى * بس فتنه ز حُسن خويش بر پا دارى بيرون ز شمارند اسيران غمت * كى گوشهء چشم جانب ما دارى ؟