تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
عشق و جنون شعله به جانم فكند * لب تو ز طعنم ، دگر اى گل ببند زان كه ز عشق تو گناهيم نيست * گر تو بدانى كه گناهم ز كيست ؟ آنكه تو را حسن خداداد داد * درس جنون را به من او ياد داد بر دل من نقش وفاى تو زد * مهر وجودم ز براى تو زد حسن توام چونكه گرفتار كرد * عشق منت شهرهء بازار كرد مهر شدى ماه شدى جان شدى * عشق مرا سلسله‌جنبان شدى پنجه زدى بر دل چون تار من * تا ز تو شد عشق و جنون كار من واله و ديوانه و شيدا شدم * آنچه براى تو مبادا شدم پاكدلى گشتم و سلطان عشق * ديد مرا درخور احسان عشق با تو گذشتم ز افق‌هاى دور * غرقه شدم در دل درياى نور دست به دامان تولا زدم * با تو به دنياى دنى پا زدم بهتر و والاتر و برتر شدم * آنچه مرا بود ميسّر شدم ليك مرا اين‌همه غوغا ز تست * فتنه اين عشق و تمنا ز تست من كه خود از هستى تو مىزيم * من نه گنهكار شوم من كيم ؟ از دل خود گه ز دل ما بپرس * گرچه نپرسى ز من امّا بپرس فتنهء اين عشق ز من يا ز تست * تهمت من شد زده امّا ز تست
حسين عليه السلام ، چراغ قيام
آن شه دين كه سرم باد فداى سر او * خون كنم گريه كه كردند به خون پيكر او چون كنم از غم او ناله كه هردم چون شمع * با زبان مىفكنم در دل خود آذر او آتش افتد به دل از واقعهء عاشورا * آه از آن قصهء جانسوز محن‌آور او هر نفس بر دل از آن داغ عزائى دگر است * گه عزاى شه و گه اكبر و گه اصغر او كه تواند كه كند ماتم آن شاه بيان * كه تواند كه دهد شرح مگر داور او خاك عالم بسر اين قوم سيه‌دل چه كنند * با نواميس خدا صَفوت پيغمبر او كاوليااند همه خاك در درگاهش * كانبيااند همه مفتخر از مفخر او نه در آن قوم نشانى است ز دين و نه ز رحم * نه به مادر نه به طفلى كه بود در بر او واى از آن لحظه كه آن نور خدا گشت شهيد * آه از آن صحنه كه مىريخت گل پرپر او