تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
همتى سالك ره راست كه با شوق و شعف * آستان‌بوس در پير مغان خواهد شد صافى بزم طرب دوش بشارت دادم * عاقبت قسمت ما رطل گران خواهد شد شاهد محفل ما پرده ز رخ گر فكند * شمس شرمنده و در پرده نهان خواهد شد در ميخانه ببنديد كه اين كاخ بلند * نزد صاحب‌نظران معبد جان خواهد شد باش تا دولت نوروز زند خيمه به دشت * صحنه ملك جهان رشك جنان خواهد شد
*
ما عاشق و ديوانه و مىخواره و مستيم * ما رند و خراباتى و پيمانه بدستيم فرزانه نه مائيم كه از همت ساغر * از بند خرد دير زمانى است كه رستيم ز آن روز كه ديديم ترا اى مه زيبا * پيوند محبت به سر زلف تو بستيم ما را تو مده توبه ز مى خوردن و مستى * اى شيخ كه از روز ازل توبه شكستيم بر فرق فلك گام نهاديم ز مستى * با مىزدگان چند صباحى كه نشستيم با صورتيان نيست مرا الفت و مهرى * ما سبحهء « 1 » صددانهء تزوير گسستيم بر تربت ما غير مى ناب مريزيد * تا خلق بدانند كه ما باده‌پرستيم پژمرد مرا جان ز رياكارى مردم * از اين‌همه خاشاك ريا خسته و خستيم ساقى ز مى وصل مرا مست كن امشب * هرچند كه مست از مى صهبا « 2 » ى الستيم با همت مى ره به خرابات گشوديم * درهاى تعلق ز همه سوى ببستيم احوال ندانى « ملكا » مىزدگان را * فارغ ز همه ملك جهان بوده و هستيم
مادر
مادر : به سپيدهء صبح امّيد * به غرور خورشيد به بلورين رخ مهتاب كه هست * پيكرش لرزش درياچهء نور به بلنداختر شب
هامش
( 1 ) . دعا و ذكر ، دانه‌هايى به رشته كشيده كه هنگام ذكر و تسبيح گفتن در دست مىگيرند و به‌وسيله آن عدد اذكار را نگه دارند ، تسبيح . ( 2 ) . شراب انگورى ، مى .