حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است * سلَامَت را نمىخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان * نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاى بلورآجين * زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبارآلوده مهر و ماه * زمستان است
جرقّه
به چشمان سياه و روى شاداب و صفاى دل * گل باغ شب و دريا و مهتاب است پندارى
درين تاريكشب با اين خمار و خستهجانيها * خوش آيد نقش او در چشم من ، خواب است پندارى
رباعى
اى كاش حقيقتم پناهى مىداد * بيرون ز خودم فسانه راهى مىداد
آنم نه و زين ملول ، پس كاش كه مرگ * زين عمر عبث گريزگاهى مىداد
*
قانون حكيم دهر در پيش من است * هم مرهم و هم زخم دلريش من است
پرسيد ز من اهل دلى : كيش تو چيست * آزادگى و صلح و صفا كيش من است
دوبيتى
پسينى مىسپردم در چمن راه * فضا تاريك شد تا گاهوبيگاه
گل پژمردهاى مىگفت و مىريخت * يقين پروانهاى غمگين كشد آه