در صدف كائنات گوهر يكتا توئى * فخر بنىآدمى لؤلؤ لالا تويى
مظهر لطف خدا حجت كبرى تويى * چشمهء نور و داد محرم دلها تويى
عقل و خرد بندهء فكرت و رايت على * شبانگهان خفته بر بستر مير بشير
كه بعد احمد بُود هم او وصى و امير * ستوده ذات ورا خداى حى قدير
كه در كمال و شرف نباشد او را نظير * جن و ملك يكسره مات وفايت على
وجود پاكت على ، مظهر يزدان بود * روح خدايى تو ، منبع ايمان بود
لطف عميمت شها ، بر سر ايران بود * كه دور ازين سَرزمين ، سپاه شيطان بود
قلب همه روشن از ، لطف و صفايت على * چهره خوش آراسته در ره تو دخت بخت
لشكر نادانى از كوى تو بربسته رخت * شاهد قدرت نگر آدم و سنگ و درخت
بىتو نخواهد « ملك » افسر و ديهيم و تخت * سرمهء چشم جهان تربت پايت على
*
رفته دل در گرو سرو چمنآرايى * نازنين ماهوشى دلبر روشن رائى
سوز اين آتش جانسوز كسى مىداند * كه دلش بوده گرفتار سمن سيمائى
غرق گرداب فنائيم و ز هستى فارغ * از فنا عاشق بيدل نكند پروائى
دولت عشق بنازم كه به يك جلوهء ناز * عاقلى كرده چنين سوخته جان شيدائى
بيخودى گوهر نامآور عشق است و كسان * به نديدند چنين گوهرى از دريائى
آنكه از عشق نصيبى نگرفته است يقين * حيوانى است كه نابرده رهى در جايى
از دل خونشدهء ماست كه برزيگر عشق * لالهاى كاشته بر دامنهء صحرائى
آنچه ماند به جهان ياد من و مجنون است * يا حديث از جگر سوخته ليلائى
گل نشانى است ز دنياى محبان بقا * يا كه رمزى است « ملك » از دلخون پالائى
*
ساقى بزم دگرباره عيان خواهد شد * دل پير از مدد باده جوان خواهد شد
باز بلبل به سراپردهء گل خواهد رفت * سپرى دور غمانگيز خزان خواهد شد
چرخ را هيچ مگيريد كه اين كجرفتار * بندهء همت مردان جهان خواهد شد