تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
به اكراه آورد دست از بغل بيرون * كه سرما سخت سوزان است نفس كز گرمگاه سينه مىآيد برون ، ابرى شود تاريك * چو ديوار ايستد در پيش چشمانت نفس كاينست پس ديگر چه دارى چشم * ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟ مسيحاى جوانمرد من اى ترساى پير پيرهن چركين * هوا بس ناجوانمردانه سرد است ، آى دَمَت گرم و سرت خوش باد * سلامم را تو پاسخگوى ، در بگشاى منم من ، ميهمان هر شبت ، لولىوش مغموم * منم من ، سنگ تيپاخوردهء « 1 » رنجور منم دشنام پست آفرينش ، نغمهء ناجور * نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بىرنگ بىرنگم بيا بگشاى در ، بگشاى دلتنگم * حريفا ، ميزبانا ، ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مىلرزد تگرگى نيست ، مرگى نيست * صدائى گر شنيدى صحبت سرما و دندانست من امشب آمدستم وام بگذارم * حسابت را كنار جام بگذارم چه مىگوئى كه بيگه شد - سحر شد ، بامداد آمد ؟ * فريبت مىدهد ، بر آسمان اين سرخى بعد از سحرگه نيست حريفا ! گوش سرما برده است اين يادگار سيلى سرد زمستان است * و قنديل سپهر تنگ‌ميدان ، مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نُه توى مرگ اندود پنهان است
هامش
( 1 ) . با نوك پا ضربه زدن ، تك‌پا زدن
تذكره شعراى يزد — صفحة 406 | عباس فتوحى يزدى