به اكراه آورد دست از بغل بيرون * كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه مىآيد برون ، ابرى شود تاريك * چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست پس ديگر چه دارى چشم * ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاى جوانمرد من اى ترساى پير پيرهن چركين * هوا بس ناجوانمردانه سرد است ، آى
دَمَت گرم و سرت خوش باد * سلامم را تو پاسخگوى ، در بگشاى
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولىوش مغموم * منم من ، سنگ تيپاخوردهء « 1 » رنجور
منم دشنام پست آفرينش ، نغمهء ناجور * نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بىرنگ بىرنگم
بيا بگشاى در ، بگشاى دلتنگم * حريفا ، ميزبانا ، ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مىلرزد
تگرگى نيست ، مرگى نيست * صدائى گر شنيدى صحبت سرما و دندانست
من امشب آمدستم وام بگذارم * حسابت را كنار جام بگذارم
چه مىگوئى كه بيگه شد - سحر شد ، بامداد آمد ؟ * فريبت مىدهد ، بر آسمان اين سرخى بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين يادگار سيلى سرد زمستان است * و قنديل سپهر تنگميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توى مرگ اندود پنهان است
هامش
( 1 ) . با نوك پا ضربه زدن ، تكپا زدن