مثال دوم كاربرد واژهء ( بشن « 1 » )
غبار تيرگى مثل بخار آب * ز بشن دشت و دريا برخاست
مثال سوم كاربرد ( پستا « 2 » )
در كهنه آسياى جهان پست * چشمى نداشت نوبت و پستا را
و چون بنا بر ايجاز است از ذكر همه آنها خوددارى مىشود ( و اين مىرساند كه در محاورات روزانه كلمات و اصطلاحات يزدى را به كار مىبرده است ) .
در كلبهء من
من با تو نگويم كه تو پروانهء من باش * چون شمع بيا روشنى خانهء من باش
در كلبهء من رونق اگر نيست صفا هست * تو رونق اين كلبه و كاشانهء من باش
من ياد تو را سجده كنم ، اى صنم ، اكنون * برخيز و بيا خود بُت بتخانهء من باش
دانى كه شدم خانهخراب تو حبيبا * اكنون دگر آبادى ويرانهء من باش
لطفى كن و در خلوت محزون من اى دوست * آرام و قرار دل ديوانهء من باش
در بادهخورى با كف چون برگ گل خويش * اى غنچهدهان ، ساغر و پيمانهء من باش
چون مست شوم بلبل من ، ساز هماهنگ * با زير و بم نالهء مستانهء من باش
من شانه زنم زلف تو را و تو بدان زلف * آرايش آغوش من و شانهء من باش
اى دوست ، چه خوب است كه روزى تو بگويى * « امّيد » بيا با من و پروانهء من باش
زمستان
سلامَت ، را نمىخواهند پاسخ گفت ، سرها در گريبان است * كسى سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند * كه ره تاريك و لغزان است
و گر دست محبت سوى كس يازى
هامش
( 1 ) . بهمعناى سراپا - اندام - پيكر - قد و بالا
( 2 ) . به معنى نوبت