پنجه با شير مكن نرم كه مورى « پروين » * از جنون است كه با عشق كسى بستيزد
او راست
مباد دست بر ابروى يار من آرى * كه كس نگيرد شمشير از پى بازى
تو هرچه جور توانى بكن كه ما چون چنگ * نواگريم بهر نغمهاى كه بنوازى
« دلى كه دست تو دادم بنام هديه عشق » * چنين نبود طريقش كه جام خون سازى
به حال مرغ دلم رحم واجب است چرا * كه گشته زار و زبون زير چنگ شهبازى
خموش باش و شكيبا به هجر او « پروين » * كه چاره نيست بهجز آنكه سوزى و سازى
نيز
هموار رنج را به تن خود چسان كنم * لنگم چسان تحمل بار گران كنم
چون سيمِ تار ، در اثر نيش زخمهاى * بىاختيار لرزم و آه و فغان كنم
پروانهوار چونكه ببينم لقاى شمع * سوزم ميان جمعى و خواهم نهان كنم
دل نيست تا كه راز نهان دارم اندر آن * اين شد سبب كه شكوه برِ اين و آن كنم
گويند خلق ياوه به « پروين » كه صبر كن * كو صبر تا كه خدمت آن را به جان كنم
يا على
اى خانهزاد خدا ، ما خانهزاد توئيم * شهرياران ما ، سپهبدان تو
پهلوانان ما ، كمربستان تواند * جاى پاى تو ، دوش پيغمبر خداست
تو كه شير خدا ، دست خدا ، شمشير خدايى * چون از بادهء بهشت جام پر كنى
نخستين را بر خاك ما فشان * بر ايرانزمين كه خانمان بستگان توست