پهلوان نصير ( صوفى )
رضا پهلوان نصير فرزند مرحوم محمّد در پاييز سال 1323 شمسى در يزد ديده به جهان گشود . هشتساله بود كه پدرش را از دست داد و مادرش عهدهدار تربيتش گرديد . وى از همان دوران دبستان شعر مىسرود و رفتهرفته نهال طبعش بارور گرديد . اينك در سرودن شعر مخصوصا غزل داراى طبعى وقّاد است و در اشعار خود « صوفى » تخلص مىنمايد . در اينجا نمودارى از سرودههاى وى نقل مىشود :
غيرت عشق
سحر چشمان سيهچردهاى افسونم كرد * همت اى عقل كه عشق آمد و مجنونم كرد
اين ندانم كه چه رازيست نهان در نگهش * كه به يك غمزهء مستانه دگرگونم كرد
يا رب آن لعبت افسونگر طنّاز كه بود * كاينچنين چنين شيفته و واله و مفتونم كرد
محور حلقهء ارباب تعقّل بودم * غيرت عشق از آن دايره بيرونم كرد
عقل اگر برد ز من دولت عشقم بخشيد * گرچه او خوشدل از اين بود كه مغبونم كرد
كفر گيسوى خم اندر خم آن رهزن دين * تارِك طاعت آن قادر بىچونم كرد
بىنيازيم ز هستى جهان با همه فقر * عشق آن گنج مراديست كه قارونم كرد
نابسامانى اوضاع تبآلود زمان * سخت حيرتزده از گردش گردونم كرد
« صوفيا » شكوه ز صيّاد جفاپيشه مكن * چند گوئى كه چها با دل پرخونم كرد
طبع من سر به فلك سود و در آئين سخن * تالى وحشى و همپايهء مجنونم كرد
شمع شادى
وجودم از نفس سرد يار همدم سوخت * چه گويمت كه مرا زخم دل ، ز مرهم سوخت
دگر چه جاى شكايت بود ز نامحرم * در آن ديار كه جان از جفاى محرم سوخت
مصون ز سيل حوادث چسان توانم بود * كه برگ هستيم از قطرههاى شبنم سوخت
گمان مدار كه غم آتشم به خرمن زد * مرا دلى است كه هم در نشاط و هم غم سوخت
نمىدمد ز لبم آذرخش لبخندى * كه شمع شاديم از غصهء دمادم سوخت
توانگرا من و تو عاشقانه مىسوزيم * مرا بتى و ترا حُب مال و درهم سوخت
ز زخمها كه به دل دارم از جهالت دوست * به حال من دل بيگانگان عالم سوخت