چه روزگار پرادبار وحشتانگيزيست * كه عشق و صدق و صفا هرچه بود باهم سوخت
جهان ز كثرت آدم بسى بود نگران * مرا روان به خدا از نبود آدم سوخت
خبر بسام نريمان كه مىتواند برد ؟ * كه از جفاى برادر نهاد رستم سوخت
ز هول آتش دوزخ مگو كه ، « صوفىِ » ما * در آتشى بتر از آتش جهنم سوخت
تيشهء انديشه
گشودم در كلاس عشقبازى دفترى ديگر * به ميدان جنون پا مىنهد نامآورى ديگر
ز شور مستى آخر فاش سازم راز هستى را * دهد زان تلخوش ساقى مرا گر ساغرى ديگر
نگاهم گر بود بر مهوشان شوخ شهرآشوب * بدل دارم تمنّاى وصال دلبرى ديگر
به كنج خلوت خود فارغ از مهپيكران هردم * تَراشد تيشهء انديشهام مهپيكرى ديگر
اگر عشق بتان كفر است در كيش مسلمانى * خداحافظ مسلمانان ، كه منهم كافرى ديگر
در آن ساحت كه جبريل امين را بالوپر سوزد * عقاب همتم پر مىكشد با شهپرى ديگر
تو گوهر در صدف جوئى و غواصان دريادل * درون بحر جان در جستجوى گوهرى ديگر
تو هردم مىزنى زخمى به دل با خنجر مژگان * به جان مشتاق زخم ديگرم با خنجرى ديگر
ز تازى شد اگر خاموش نيران اهورايى * درون سينهها افروخت سوزان آذرى ديگر
نباشد باكى از بيداد ضحاك زمان زيرا * بود مام وطن آبستن آهنگرى ديگر
شراب از حوض كوثر زاهدان را باد ارزانى * كه رندان را رسد هردم شراب از كوثرى ديگر
چو حافظ نيست رندى در همه دير مغان « صوفى » * چنين تابنده خورشيدى نزايد مادرى ديگر
ايضا
بسر شورى عيان دارم كه نتوان داشت پنهانش * بدل دردى نهان دارم كه نتوان كرد درمانش
نشد گر شعلهور جان و دلم از شمع رخسارش * بسوزم عاقبت از آتش شبهاى هجرانش
چو مىدانست با يك غمزه نتوان بردن از من دل * شبيخون زد به صحراى دلم با خيل مژگانش
به رؤيا بزم عيشى چيدهام من با خيال او * گهى بوسم لب جام و گهى لبهاى خندانش
در آغوشش كشم تنگ و بگيرم داد دل از او * كند يارى اگر بختم رسد دستم به دامانش
چه مىخواهد ز جان من نگاه فتنهانگيزش * چه مستىها كه مىخيزد از آن چشمان فتانش
اگر خواهى كه همچون من نسوزى ز آتش عشقش * حذر كن از نگاه او ، شرر خيزد ز چشمانش