چون جلوهاى نمود رخش روز رستخيز * ملك بقا به خنجر مژگان تر گرفت
ديگر هواى سدره و طوبى به دل نداشت * هركو « جمال » قامت او را به بر گرفت
*
تا صبا خرمن گيسوى تو افشان دارد * دل ما چون سر آن زلف پريشان دارد
« نفس باد صبا مشكفشان خواهد شد » * تا گذر بر سر آن طرهء افشان دارد
ماه اگر چهره بپوشد به فلك نيست عجب * ماه من پرتو خورشيد درخشان دارد
تا ببينند همه معجزهء آب حيات * فيضى از نوش لبش چشمهى حيوان دارد
خبرت هست كه بىروى تو اى راحت جان * عاشق زار چه اندوه و چه افغان دارد ؟
همه روز آه جگرسوز ز سوز دل خويش * همهشب تا به سحر اشك به دامان دارد
حالت سوختهاى چون من دلسوخته را * شمع داند كه چو من ديدهء گريان دارد
سيل خونى كه ز چشمان « جمال » است روان * خون دل هست كز آن ناوك مژگان دارد
يادى از استاد فقيد علامه دكتر محمد معين
اى هنرى مرد جهان اى معين * ياد تو آرامش جان اى معين
بلبل خوشنغمهء بستان علم * تازهگل سرخ گلستان علم
از تو سخن رتبت بالا گرفت * بر زبر تاج هنر جا گرفت
زيب سخن كلك گهرزاى تو * ركن ادب دفتر انشاى تو
آنكه به فرهنگ تو عارف بُوَد * جامع آثار معارف بُوَد
ما همگى طفل دبستان او * اهل خرد ريزهخور خوان او
پيشهء او علم و هنر داشتن * عمر درين مرحله بگذاشتن
ليك از آنجا كه فلك راستخوى * خامُشى او همه كرد آرزوى
تا دلش از آتش عشق افسرَد * تا گُل گلزار وطن پژمرَد
راست در آن دم كه سياهى شام * سايهفكن شد به در و دشت و بام
غافل از احوال دل عاشقان * مفتتَن « 1 » گريه و آه و فغان
تاخت زمان پيك اجل بر سرش * هالهء تاريك گرفت اخترش
هامش
( 1 ) . مفتون و عاشق شده ، در فتنه افتاده