تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
چون جلوه‌اى نمود رخش روز رستخيز * ملك بقا به خنجر مژگان تر گرفت ديگر هواى سدره و طوبى به دل نداشت * هركو « جمال » قامت او را به بر گرفت
*
تا صبا خرمن گيسوى تو افشان دارد * دل ما چون سر آن زلف پريشان دارد « نفس باد صبا مشك‌فشان خواهد شد » * تا گذر بر سر آن طرهء افشان دارد ماه اگر چهره بپوشد به فلك نيست عجب * ماه من پرتو خورشيد درخشان دارد تا ببينند همه معجزهء آب حيات * فيضى از نوش لبش چشمه‌ى حيوان دارد خبرت هست كه بىروى تو اى راحت جان * عاشق زار چه اندوه و چه افغان دارد ؟ همه روز آه جگرسوز ز سوز دل خويش * همه‌شب تا به سحر اشك به دامان دارد حالت سوخته‌اى چون من دل‌سوخته را * شمع داند كه چو من ديدهء گريان دارد سيل خونى كه ز چشمان « جمال » است روان * خون دل هست كز آن ناوك مژگان دارد
يادى از استاد فقيد علامه دكتر محمد معين
اى هنرى مرد جهان اى معين * ياد تو آرامش جان اى معين بلبل خوش‌نغمهء بستان علم * تازه‌گل سرخ گلستان علم از تو سخن رتبت بالا گرفت * بر زبر تاج هنر جا گرفت زيب سخن كلك گهرزاى تو * ركن ادب دفتر انشاى تو آنكه به فرهنگ تو عارف بُوَد * جامع آثار معارف بُوَد ما همگى طفل دبستان او * اهل خرد ريزه‌خور خوان او پيشهء او علم و هنر داشتن * عمر درين مرحله بگذاشتن ليك از آنجا كه فلك راست‌خوى * خامُشى او همه كرد آرزوى تا دلش از آتش عشق افسرَد * تا گُل گلزار وطن پژمرَد راست در آن دم كه سياهى شام * سايه‌فكن شد به در و دشت و بام غافل از احوال دل عاشقان * مفتتَن « 1 » گريه و آه و فغان تاخت زمان پيك اجل بر سرش * هالهء تاريك گرفت اخترش
هامش
( 1 ) . مفتون و عاشق شده ، در فتنه افتاده