رفت بخوابى كه نه بيدار شد * عقل بشر عاجز از اين كار شد
خواب گران بود نه خواب وفات * خواب و عيان جلوهء نور حيات
خواب و گهى چشم گشوده ز خواب * جارى از آن چشم چو نرگس زهاب
اشك نبود آنكه ز چشمش چكيد * خون دلى بود كه در غم تپيد
او غم فرهنگ دلش را بخست * خون غم از ديده برويش نشست
تشنه برون آمده از موج عشق * پاى كشانده به كجا اوج عشق
آتش عشق وطن افروخته * در شرر آتش خود سوخته
سوخت سراسر همه اندام او * رنگ ابد يافت از آن نام او
آه ، فلك بر تو دو صد بار اف * اف به تو سوزنده هزاران صحف
ناى هنر حيف كه خاموش شد * توده فرهنگ سيهپوش شد
لالهء صحرا سيه از داغ گشت * داغ بدل سوسن هر باغ گشت
دفتر هستى معين جمله سوخت * آتش اندوه و عزا برفروخت
ليك از آن آتش جانسوز عشق * گشت عيان نكتهء مرموز عشق
مكتب او مكتب عشق است و بس * عشق شدش روز جزا دادرس
« دست قضا با قلم سرنوشت * نام ورا با قلم زر نوشت »
آنكه شهيد ره عشاق گشت * مُرده ولى زندهء آفاق گشت
دور ز انظار ، ولى حاضر است * نقش و نگارِ صحف خاطر است
اى شهداى ره پرخون عشق * هر ورق از دفتر گلگون عشق
باغ وطن سبز ز خون شماست * دشمن بدخواه زبون شماست
همقدم و همره و همرازتان * زخمهء افسونگر هر سازتان
آمده در خيل شما مست و شاد * آمدنش بر همه فرخنده باد
تا زند اين ماه از اوج فلك * بر جگر خسته جگرها نمك
تا كشد اين مهر ز گردون تُتُق « 1 » * چون رخ دلسوختگان از افق
ياد جگرسوز معين زنده است * نام معين زنده و پاينده است
هامش
( 1 ) . چادر ، پردهء بزرگ ، پيالهء كبودى كه از مينا سازند ، آسمان ، ابر سياه