تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
رفت بخوابى كه نه بيدار شد * عقل بشر عاجز از اين كار شد خواب گران بود نه خواب وفات * خواب و عيان جلوهء نور حيات خواب و گهى چشم گشوده ز خواب * جارى از آن چشم چو نرگس زهاب اشك نبود آنكه ز چشمش چكيد * خون دلى بود كه در غم تپيد او غم فرهنگ دلش را بخست * خون غم از ديده برويش نشست تشنه برون آمده از موج عشق * پاى كشانده به كجا اوج عشق آتش عشق وطن افروخته * در شرر آتش خود سوخته سوخت سراسر همه اندام او * رنگ ابد يافت از آن نام او آه ، فلك بر تو دو صد بار اف * اف به تو سوزنده هزاران صحف ناى هنر حيف كه خاموش شد * توده فرهنگ سيه‌پوش شد لالهء صحرا سيه از داغ گشت * داغ بدل سوسن هر باغ گشت دفتر هستى معين جمله سوخت * آتش اندوه و عزا برفروخت ليك از آن آتش جانسوز عشق * گشت عيان نكتهء مرموز عشق مكتب او مكتب عشق است و بس * عشق شدش روز جزا دادرس « دست قضا با قلم سرنوشت * نام ورا با قلم زر نوشت » آنكه شهيد ره عشاق گشت * مُرده ولى زندهء آفاق گشت دور ز انظار ، ولى حاضر است * نقش و نگارِ صحف خاطر است اى شهداى ره پرخون عشق * هر ورق از دفتر گلگون عشق باغ وطن سبز ز خون شماست * دشمن بدخواه زبون شماست هم‌قدم و همره و همرازتان * زخمهء افسونگر هر سازتان آمده در خيل شما مست و شاد * آمدنش بر همه فرخنده باد تا زند اين ماه از اوج فلك * بر جگر خسته جگرها نمك تا كشد اين مهر ز گردون تُتُق « 1 » * چون رخ دل‌سوختگان از افق ياد جگرسوز معين زنده است * نام معين زنده و پاينده است
هامش
( 1 ) . چادر ، پردهء بزرگ ، پيالهء كبودى كه از مينا سازند ، آسمان ، ابر سياه