تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
شكوفه‌هاى ادب را به گلشن « فرخ » * به دست تربيت پير باغبان ديدم در آن دمى كه « بقا » دفتر سخن بگشود * يكى محيط گهرزاى بيكران ديدم « خديوجم » كه بلاد قلم مسخر اوست * به گنج خانه‌ى دانش نگاهبان ديدم « رياضى » آنكه ز گفتار نغز و شيرينش * حلاوت عسل اندر مذاق جان ديدم شميم گلشن صائب كه جان معطّر ازوست * من از نسيم گلستان « قهرمان » ديدم « رسا » كه بلبل گوياى آل عصمت بود * در آستان رضا سر بر آستان ديدم در آستانهء قدس حرم به گاه طواف * « هرآنچه مىنتوان كرد وصف آن ديدم » به خاك درگه او سر نهادم از سر شوق * به گرد كعبه طواف فرشتگان ديدم به يمن بوسهء خاك درش مسلمان را * ز تاب آتش دوزخ خط امان ديدم گداى درگه او را ز فرط استغنا * سر از سرير ملوك جهان گران ديدم مرا بود كه بروبم به جبهه خاك رهش * كه جبهه‌ساى رهش جمله انس و جان ديدم زبان گشود به نعتش « جمال » از سر شوق * ورا به نطق چو طوطى شكرفشان ديدم
*
گل من باز بيا باز بيا * موسم گل شده آغاز بيا بلبل باغ چرا خاموش است * تا كند نغمهء نو ساز بيا به هواى تو كند مرغ دلم * در سر كوى تو پرواز بيا راز دل بىتو كجا فاش كنم * اى مرا محرم هر راز بيا يادت اى راحت جان آيت عشق * با دل من شده دمساز بيا گفتم آيم برهش جان سپرم * گفت با من ز سر ناز بيا تا كند شرح غم دوست « جمال » * شد كنون قافيه‌پرداز بيا
*
رويت خراج حُسن ز شمس و قمر گرفت * شهد لب تو خرده به قند و شكر گرفت مشك تتار از سر زلفت صبا فشاند * آب حيات از لب نوشت خضر گرفت هركس كه ديد يك نظر آن شام زلف را * ديوانه‌وار دامن آه سحر گرفت چين و شكنج طرّه زلفت براستى * چون بنگريم فتنهء دور قمر گرفت با يك كرشمه درس الفباى عشق را * در مكتب تو بلبل خونين‌جگر گرفت يك پرتو تجلى حسن تو در ازل * افروخت آتشى كه جهان سربه‌سر گرفت
تذكره شعراى يزد — صفحة 397 | عباس فتوحى يزدى