شكوفههاى ادب را به گلشن « فرخ » * به دست تربيت پير باغبان ديدم
در آن دمى كه « بقا » دفتر سخن بگشود * يكى محيط گهرزاى بيكران ديدم
« خديوجم » كه بلاد قلم مسخر اوست * به گنج خانهى دانش نگاهبان ديدم
« رياضى » آنكه ز گفتار نغز و شيرينش * حلاوت عسل اندر مذاق جان ديدم
شميم گلشن صائب كه جان معطّر ازوست * من از نسيم گلستان « قهرمان » ديدم
« رسا » كه بلبل گوياى آل عصمت بود * در آستان رضا سر بر آستان ديدم
در آستانهء قدس حرم به گاه طواف * « هرآنچه مىنتوان كرد وصف آن ديدم »
به خاك درگه او سر نهادم از سر شوق * به گرد كعبه طواف فرشتگان ديدم
به يمن بوسهء خاك درش مسلمان را * ز تاب آتش دوزخ خط امان ديدم
گداى درگه او را ز فرط استغنا * سر از سرير ملوك جهان گران ديدم
مرا بود كه بروبم به جبهه خاك رهش * كه جبههساى رهش جمله انس و جان ديدم
زبان گشود به نعتش « جمال » از سر شوق * ورا به نطق چو طوطى شكرفشان ديدم
*
گل من باز بيا باز بيا * موسم گل شده آغاز بيا
بلبل باغ چرا خاموش است * تا كند نغمهء نو ساز بيا
به هواى تو كند مرغ دلم * در سر كوى تو پرواز بيا
راز دل بىتو كجا فاش كنم * اى مرا محرم هر راز بيا
يادت اى راحت جان آيت عشق * با دل من شده دمساز بيا
گفتم آيم برهش جان سپرم * گفت با من ز سر ناز بيا
تا كند شرح غم دوست « جمال » * شد كنون قافيهپرداز بيا
*
رويت خراج حُسن ز شمس و قمر گرفت * شهد لب تو خرده به قند و شكر گرفت
مشك تتار از سر زلفت صبا فشاند * آب حيات از لب نوشت خضر گرفت
هركس كه ديد يك نظر آن شام زلف را * ديوانهوار دامن آه سحر گرفت
چين و شكنج طرّه زلفت براستى * چون بنگريم فتنهء دور قمر گرفت
با يك كرشمه درس الفباى عشق را * در مكتب تو بلبل خونينجگر گرفت
يك پرتو تجلى حسن تو در ازل * افروخت آتشى كه جهان سربهسر گرفت