درخور طبع جوانم اين صبورىها نبود * سوختم بيهوده و بيهوده خندانم چو شمع
گفتى و خوش گفتى اى در من كلامت دلنشين * گرچه پايان ره است و رو به پايانم چو شمع
« نيستم زندانى نقش و نگار خويشتن * چتر زرين دارم امّا غرق بارانم چو شمع »
زندگانى تلخيش ره توشهء « افسانه » بود * اى شرار نااميديها بسوزانم چو شمع
ديشب
ديشب در آن سكوت خيالانگيز * ياد رخ چو ماه تو مىكردم
اندر دل سياهى شب ، ياد * چشم و دلسياه تو مىكردم
*
ديشب دوباره ديدهء بيدارم * در خلوت سكوت تو را مىجست
مرغ دلم به حسرت و بىتابى * از خاطرات رفته سخن مىگفت
*
آن خاطرات رفته ز خاطر باز * در خاطرم به عشق تو بازآمد
باز اين دل رميدهء ديوانه * با خلوت و سكوت به راز آمد
*
ديشب به بزم تيرهء خاموشم * بار دگر نگاه تو آمد ياد
لب چون زدم به ساغر مستىبخش * لبهاى بوسهخواه تو آمد ياد
*
مىخواستم به دامن شب نالم * شايد رسد به گوش تو آوايم
از وحشت سكوت و ز تنهائى * آوخ شكست ناله به لبهايم
*
مرغ شكستهبالوپر شعرم * از سر گرفت نغمهسرايى را
بشنو تو از ترانهء « افسانه » * افسانههاى تلخ جدائى را
اى دل
پرشكسته به كنج اين قفسم * واى از اين تنگناى دردآلود
دگرم نيست شوق پروازى * آوخ ، آوخ ز جور چرخ كبود