خداوندت از بد نگهبان بود * به پيش تو هر مشكل آسان بود
بجاى آورى گر به احكام دين * شود روزگارت به نيكى قرين
رهى گر كه خواهى ز دام بلا * دلت پاك كن از دروغ و ريا
درستى و صدق و صفا پيشه كن * ز گفتار بدخواه انديشه كن
عفيف و متين باش و دلخواسته * به پيرايهء شرم آراسته
نرفتى اگر جز به راه صواب * چو « پروانه » خواهى شدن كامياب
گلشن حُسن
تا كه دلبستهء آن زلف شكن در شكنم * بستهء بند غمم ، بىخبر از خويشتنم
پاك خواهم كنم از چهره غبار غم دل * گر دهى خنده به لب ، بوسه به پيمانه زنم
نكنم ديده گر از اشك شبانگه ، دريا * ز تف سينه شررها به دوعالم فكنم
تا به دامان خيال منى ، اى گلشن حُسن * نيست در سر هوس گلشن و باغ و چمنم
نگه از راز دل غمزده گوياست هنوز * گر به پيش تو نشد ، از دو لب پرسخنم
بنوازى به نگاهى دل من ، اين نه تويى * برم از دل به نگاهى غم تو ، اين نه منم
روشن از ياد تو شام سيهام هست چو شمع * سوخت « پروانه » صفت عشق تو گر جان و تنم
غم او
سوختى ، سوختى از آتش غم بالوپرم * اگر آئى و ببينى ، نشناسى دگرم
غم هجران تو و جلوهء ناكاميها * خواب را راه ببستند به چشمان ترم
اى كه ديدار تو جان زنده كند در تن من * شود آيا ز درآئى و بگيرى خبرم ؟
گفت از دست غمت رو سوى ميخانه كنم * تا مگر بادهء گلگون بنشاند شررم
چون به يك جرعه شوم مست و غم از ياد برم * بده ساقى دوسه پيمانه از اين بيشترم
آرزو نيست بهجز اين به دلم تا كه شبى * سر بدامان تو بگذارم و از جان گذرم
نه چو « پروانه » ره گلشن و صحرا گيرم * شمعم و آتش او سوخته پا تا به سرم
زهره
اى مشعل دلفروز گيتى * اى زهرهى بام لاجوردين