پوشى به چمن رخ بنفشه * با چادرى از پرند سيمين
رخشان ز تو كوه و باغ و گلشن * جنگل ز تو دلفريب و روشن
در گوشهى آسمان نيلى * با لطف گرفتى آشيانه
جوئى تو چه ؟ زهرهى درخشان * در بحر وسيع بيكرانه
خواهى چه ز جنگل و ز صحرا * كاينسان نگرى به وحشت آنجا
آرام چو كودكى دلارام * با جامهى نقرهرنگ خفته
اسرار زمين و آسمان را * در پرتو پاك خود نهفته
رخشنده به ديدگان بيدار * بر جنگل و دشت و باغ و گلزار
اى غم
اى غم ، اى يادگار مانده به جاى * زان فريبنده عشق شورانگيز
نه تو از جان من بدارى دست * نه مرا هست از تو راه گريز
*
همدم و يار مهربان گشتى * دل آكنده از صفاى مرا
بس شنيدى به شام تنهايى * نالههاى خدا خداى مرا
*
اى غم اى همنشين غمخوارم * كه شب و روز در كنار منى
با كسى جز تو گفتگو نكنم * چون تو پيوسته رازدار منى
*
اى غم ، اى آشناى ديرينم * كه نگردى دمى جدا از من
دوستت دارم و نمىخواهم * كه بگيرد خدا تو را از من
افسانه يغمايى
افسانه يغمايى دختر مرحوم حبيب يغمايى از شاعران معاصر است كه در سال