بوسه زد بر گونه و بدرود گفت * چهره بر رخسار من سائيد و رفت
مدّتى در سينه مأوى كرده بود * سينه چون پرغصه شد جوشيد و رفت
بعد از آن در جان و دل مأوى نمود * تنگ جاى خود ز غمها ديد و رفت
آمد و در خانهء چشمم نشست * زين سراهم رخت خود برچيد و رفت
هركجا شد روى آزادى نديد * سير از اين زندگى گرديد و رفت
مردم آزاده را آزرده ديد * آخرِ اين كار را پاييد و رفت
در همه جا بوى جنگ و خون شنيد * جان چون آئينهاش رنجيد و رفت
طاقتش از حقكشيها طاق شد * قطع كرد از زندگى امّيد و رفت
سازگارى با رياكارى نداشت * روز و شب خون جگر نوشيد و رفت
در لباس ميش ازبس گرگ ديد * خون به حال جامعه گرييد و رفت
جاى دانا را چو نادان غصب كرد * آب شد از غيرت و لرزيد و رفت
راز دل با كس نمىشد گفت آه * زان كه داند كو ، چه رنجى ديد و رفت
جمله ابواب كتاب سرنوشت * نكتهنكته موبهمو سنجيد و رفت
اى دريغا مونس شبهاى من * از سيهروزى من ترسيد و رفت
خون دل آخر بلور اشك شد * بر سر مژگان دمى رخشيد و رفت
بود گوئى كوكب اقبال من * در شب تاريك من تابيد و رفت
زندگى گريهآلودم چو ديد * بر من و اين زندگى خنديد و رفت
عاشق مهر و محبت بود و كرد * رو بسوى چشمهء خورشيد و رفت
شادى آزادى از زندان غم * تا بهشت آرزو رقصيد و رفت
شرمسار گرمى اشك خودم * دمبهدم روى مرا بوسيد و رفت
آنكه « دهقان » خندهى اشك تو ديد * رمز و راز نكتهها فهميد و رفت
ياد پروين گفتم اين شعر و زين * در جوانى آنكه رخ پوشيد و رفت
حكيم الهى ( تجلّى )
استاد و فيلسوف بزرگ مرحوم آيتاللّه ميرزا على اكبر مدرس يزدى متخلّص به تجلّى و معروف به حكيم الهى فرزند حاج ميرزا ابو الحسن تاجر اردكانى در يزد متولد گرديده تحصيلات مقدماتى را نزد استادان يزدى فراگرفت و بعد از آن راهى