من اين آواره در كويت ، نيم بىخانمان بازآ * كه اندر سينه بهرت ، باصفا كاشانهاى دارم
تو را اى بت درون قلب خود جا دادهام زان رو * ميان كعبهء دل بهر تو بتخانهاى دارم
ز عشقت اى جهانآرا سراى دل بُوَد روشن * خوشم كز پرتو رويت منور لانهاى دارم
ز بخت خويش شادانم كه از خوب و بد گيتى * چنين دلدار خوب و دلبر جانانهاى دارم
من از خال و لبت اى نوگل گلزار زيبائى * براى مرغ دل پيوسته آب و دانهاى دارم
بياسا در برم كز رنج تنهائى بياسايم * براى گفتن اندر گوش تو افسانهاى دارم
چو باشى در برم اى ماه گلرخسار بزمآرا * بديدار نكويت مجلس شاهانهاى دارم
ز دست ساقى چشمان مستش روز و شب « خانى » * درون سينه از خون جگر پيمانهاى دارم
غزل
در كنار لاله چيد آن نرگس مستانه را * تا كند ديوانهء خود مردم فرزانه را
رشتهء زنجير زلفش شد گره اندر گره * تا ببند اندر نگه دارد دل ديوانه را
تا شكار چشم صيادش شود هرجا دلى است * كرد اندر زير لب آهسته پنهان دانه را
بسكه اندر هر خم زلفش دلى باشد اسير * نيست راهى بين تار گيسوانش شانه را
خال هندو را نگهبان كرده بر گنج رخش * تا بدان گلشن نباشد راه هر بيگانه را
روزهداران تا هلال ابروى او شد عيان * جمله بشكستند باهم روزه ماهانه را
تا لب ميگون او را ديد عاشق توبه كرد * تا نبوسد بعد از آن هرگز لب پيمانه را
قلب « خانى » بىوجود مهر او ديوانه بود * عشق او نازم كه كرد آباد اين ويرانه را
تضمين غزلى از خواجه حافظ شيرازى به مناسبت برپائى كنگرهء بزرگداشت آن بزرگوار
چسان مدام چو نى ناله و فغان نكنم * به رنج هجر دچارم چگونه دم نزنم
كجاست نيروى آن كاين قفس فروشكنم * « حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم
خوشا دمى كه ازين چهره پرده برفكنم »