اى خداجو بايد او را با دلى بشكسته خواند * قلب مشتاقان چو گردد منكسر مأواى اوست
سوى حق باشد هرآنكس را بگيتى روى دل * رو به هر سو مىكند با وجه يزدان روبروست
حقشناسان گرچه گفتند اين جهان دارالبلاست * نيست غم تا از خُم عرفان حق مى در سبوست
اى كه دارى ديده بر در تا ببينى روى دوست * چشم جان بگشا گرت ديدار جانان آرزوست
در حقيقت از بهشت و حور باشد بىنياز * هركه را ساغر ز مى سرشار و يارى نيكخوست
باشد اندر بزم دل گفتار نغزش دلنشين * چون « سخنور » هركه با اهل صفا در گفتگوست
او راست
اى كه رويت از ملاحت در جهان افكنده شور * چشم بد اى آيت لطف و وجاهت از تو دور
عاشقان را مژدهء وصل تو اى مهرآفرين * تشنگان را همچنان آب است در صحراى عور
قصّهء حُسن تو را اى لاله رخ هركس شنيد * محو شد از خاطرش افسانهء غلمان و حور
بوسه بر لعل لبت آرد به لب هل مِن يزيد * تشنهتر گردد اگر لبتشنه نوشد آب شور
گردد از وصف جمالت بزم ياران پرفروغ * مىشود با ذكر اوصاف تو دلها پرسرور
با غرور حسن خود از دوستداران رُخ متاب * بىنصيبند از كمال و فضل ابناء غرور
ملجاء دلها بود موى پريشانت بلى * با پريشانان پريشان را بُود حشر و نشور
اى خوشا عشق و جوانى وى خوشا سوز و نشاط * همنشين با شاعرانى بذلهگو در بزم و سور
دل نگردد پير هرگز با گذشت ماه و سال * از جوان بىتأمل به بُوَد پير صبور
حزن و شادى نيش و نوش و تلخ و شيرين باهمند * چرخ گردون را چنين باشد روش تا نفخ صور
اى « سخنور » چامهات در مجمع اهل ادب * نزد دربار سليمان تحفهاى باشد ز مور
از اوست :
مرغ حقگوئيم و بر بام فلك پر مىزنيم * بىريا كوس و لا از روى باور مىزنيم
ثوب درويشى به تن در وادى فقر و فنا * با تفاخر طعنه بر اورنگ و افسر مىزنيم
سطح گيتى پيش استغناى ما هيچ است و پوچ * پشت پا هردم بر اين گوى مُدور مىزنيم
جام ما سرشار باشد از مى عرفان حق * زين سبب ما اهل دل گه مى بساغر مىزنيم
چون مقام عشق برتر باشد از ادراك عقل * ما دم از آن عشق از انديشه برتر مىزنيم
هركسى را با تظاهر تكيهگاهى هست و ما * بىتظاهر تكيه بر الطاف داور مىزنيم