تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
*
بىدست تو چگونه برآويزم * شرّابهء « 1 » غرور بهاران را ؟ بىدست تو چگونه دراندازم * در شوره‌زار ، خندهء باران را ؟
*
ديريست بىنشاط بهارانيم * در گوش من حكايت باران كن در سرد ناى اين شب بىمهتاب * چشم مرا دوباره چراغان كن
*
برخيز تا به دست تو برخيزد * اين قيد غم كه بر تن من پيچيد تا سايهء هماى تو بنشيند * بر دوش من به كوكبهء خورشيد

سخنور

حسن سخنور فرزند ملا محمّد مضطر يزدى در دوازدهم مهر ماه ، 1288 خورشيدى در يزد ديده بجهان گشود سواد فارسى و مقدمه‌اى از عربى را در مكتب پدرش كه به شغل مكتب‌دارى اشتغال داشت فراگرفت . وى در دوازده‌سالگى به سرودن شعر پرداخت و اكنون بيش از پنج هزار بيت شعر از قبيل : غزل - مثنوى - قطعه - دوبيتى - تك‌بيتى و غيره دارد كه هنوز به جمع‌آورى و چاپش موفق نگرديده است او در تهران اقامت دارد و به تجارت فرش مشغول است . از اوست :
گر كسى انديشه و گفتار و كردارش نكوست * نيست ترديدى كه او را مردمان دارند دوست مىزند آن‌كس كه در گيتى دم از گفتار نيك * گر ورا كردار باشد نيك گفتارش نكوست شسته‌اند اهل و لا لوح دل از رنگ ريا * جمله يكرنگند و يكدل نيست مطرح رنگ پوست در جهان هركس شود بىبهره از عرفان حق * هستيش در باغ هستى چون گل بىرنگ‌وبوست چاره‌جوئى را همانا چاره‌سازى حاصل است * مىشود خود چاره‌ساز آخر هرآن‌كس چاره‌جوست
هامش
( 1 ) . لوله‌هايى از شيشهء باريك كه از داخل آنها نخ بيرون كنند براى آويزه ، رشته‌ها و منگوله‌هايى كه از كنار چيزى مىآويزند .