تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
قدى خميده و لاغر رُخى فسرده و زرد * مپرس از غم و از حالت روانى من براى خدمت مردم به وجه صدق و صفا * كسى نديد به رخ كِبر و سرگرانى من بشد جوانى و شد مال و پيرى آمد واى * گرفت سستى تن نيروى نهانى من ربود محنت ايّام و نابكارى خلق * حلاوت از سخن و ذوق نكته‌دانى من بسى جفا و ستم شد به من ز دشمن و دوست * نكرد شكوه يكى طبع خوش‌گمانى من اگر كه ديدنِ « طغرايت » آرزوست بيا * كه مىرسد به نظر مرگ ناگهانى من
غزل
دوش بر بسترم آن دلبر ناز آمده بود * يا كه آن بخت فرارى است كه بازآمده بود چه شد آيا كه به كاشانهء من پاى نهاد * بر سرم از پس هجران دراز آمده بود آتش هجر مرا اشك مَحبت افشاند * مهر را بين كه چه با سوز و گداز آمده بود مرهمى بود به زخم دل محنت‌كش من * خواجه‌اى بود كه او بنده‌نواز آمده بود من به خاك ره او سوده بسى روى نياز * او به دلجوئيم از روى نياز آمده بود عشق محمود مگر در سر او شور افكند * كه به پرسيدن احوال اياز آمده بود كلبهء تار من از شمع رخش روشن شد * بهر آرامش آن محرم راز آمده بود مگر آه دل « طغرا » سوى خويشش بكشد * كه بسر عُجب نه بر وجه نماز آمده بود
غزل
مهرت به جان سرشته در آب و گل من است * عشق است و محمل غم عشقت دل من است نامت ز دل چه آورم اى يار بر زبان * گويد كجا روم كه دلت منزل من است يادت بخير باد كه در ظلمت فراق * روشن به ياد شمع رخت محفل من است راه وصال توست چو گيسوى تو دراز * پويم اگرچه پيچ و خمش مشكل من است هشدار اى اميد حياتم كه زندگى * عشق است و عشق آرزوى كامل من است جان برخى رُخت كنم و نَبوَدم جز اين * جان اى عزيز هديه ناقابل من است افتاده‌ام به بحر غم بيكران عشق * كوى وصال تست كه آن ساحل من است ناورد عشق و عقل شكست خرد ز عشق * در پهنهء حيات مگر حاصل من است مطلوب عشق تُست به پيكار زندگى * « طغرا » سعادتى است كه اين شامل من است