قدى خميده و لاغر رُخى فسرده و زرد * مپرس از غم و از حالت روانى من
براى خدمت مردم به وجه صدق و صفا * كسى نديد به رخ كِبر و سرگرانى من
بشد جوانى و شد مال و پيرى آمد واى * گرفت سستى تن نيروى نهانى من
ربود محنت ايّام و نابكارى خلق * حلاوت از سخن و ذوق نكتهدانى من
بسى جفا و ستم شد به من ز دشمن و دوست * نكرد شكوه يكى طبع خوشگمانى من
اگر كه ديدنِ « طغرايت » آرزوست بيا * كه مىرسد به نظر مرگ ناگهانى من
غزل
دوش بر بسترم آن دلبر ناز آمده بود * يا كه آن بخت فرارى است كه بازآمده بود
چه شد آيا كه به كاشانهء من پاى نهاد * بر سرم از پس هجران دراز آمده بود
آتش هجر مرا اشك مَحبت افشاند * مهر را بين كه چه با سوز و گداز آمده بود
مرهمى بود به زخم دل محنتكش من * خواجهاى بود كه او بندهنواز آمده بود
من به خاك ره او سوده بسى روى نياز * او به دلجوئيم از روى نياز آمده بود
عشق محمود مگر در سر او شور افكند * كه به پرسيدن احوال اياز آمده بود
كلبهء تار من از شمع رخش روشن شد * بهر آرامش آن محرم راز آمده بود
مگر آه دل « طغرا » سوى خويشش بكشد * كه بسر عُجب نه بر وجه نماز آمده بود
غزل
مهرت به جان سرشته در آب و گل من است * عشق است و محمل غم عشقت دل من است
نامت ز دل چه آورم اى يار بر زبان * گويد كجا روم كه دلت منزل من است
يادت بخير باد كه در ظلمت فراق * روشن به ياد شمع رخت محفل من است
راه وصال توست چو گيسوى تو دراز * پويم اگرچه پيچ و خمش مشكل من است
هشدار اى اميد حياتم كه زندگى * عشق است و عشق آرزوى كامل من است
جان برخى رُخت كنم و نَبوَدم جز اين * جان اى عزيز هديه ناقابل من است
افتادهام به بحر غم بيكران عشق * كوى وصال تست كه آن ساحل من است
ناورد عشق و عقل شكست خرد ز عشق * در پهنهء حيات مگر حاصل من است
مطلوب عشق تُست به پيكار زندگى * « طغرا » سعادتى است كه اين شامل من است