تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
كه تواند غم و رسوائى من شرح كند * هرچه گفتند و بگويند دوچندان دارم عشق دوران شباب است و ليكن من پير * عشق و حب على و آل به دوران دارم گر ببخشند بر افلاك همىسايم سر * ور بگيرند همى لايق نيران دارم بار الها ز كرم بر من درويش ببخش * كه اميد كرم و جود فراوان دارم عمر ضايع شد و فرمان تو نابردم هيچ * از گناهان خود انگشت به دندان دارم نااميدى همه كفر است به درگاه تو ليك * با اميد آمدم و حاجت غفران دارم چه خوش آن روز كه از پرده برون افتد راز * داورى در حضر چون تو سليمان دارم « مجمرا » كشتى عمرت به جهان گشت غريق * تا كه خوناب دل از ديده به دامان دارم
ايضا
روزى دگر ز زندگى من تباه گشت * برگ سفيد دفتر عمرم سياه گشت عمرى گذشت ديده و دل راه خود نيافت * آلوده هوس شد و غرق گناه گشت در پستى و بلندى دوران ز پا فتاد * آن كس كه بود كوهى و ناگه چو كاه گشت آن كس به روز حشر پناهش خدا شود * كز بهر بىپناه به عالم پناه گشت خرّم‌دلى كه بستهء خلق جهان نشد * داراى عقل و عزّت و تمكين و جاه گشت جويم دلى كه شكوهء چشمم به او كنم * غافل كه او اسير همان يك نگاه گشت تلخ است هجر دوست بجز صبر چاره نيست * در روزگار قسمت من اشك و آه گشت مىبارم از دو ديده چو يعقوب اشك غم * از آن زمان كه يوسف حسنش به چاه گشت « مجمر » نيافت محرم اسرار بهر خويش * اميدوار بخشش و لطف إله گشت
در مدح حضرت على ( ع ) سروده است
جان دوعالم به فدايت على * منتظرم بهر لقايت على روح خدا جلوهء يزدان توئى * آنكه نيامد به گمان آن توئى هست رخت جلوه‌گه روى دوست * نقش وجود تو نشانى از اوست نيست زبان قادر اوصاف تو * نيست دلى همچو دل صاف تو جلوهء تو آدم و نوح و خليل * موسى و عيسى بُوَد و جبرئيل نور جهان ذره‌اى از نور توست * عشق بشر ذرّه‌اى از شور توست