تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
بيا ز چشمه بنوشيم لطف و خوبى را * كه كرده مهر و صفاى خدا گوارايش بيا به پاكى آن آب چشمه پاك شويم * كه گشته است برابر نهان و پيدايش نشين به رخش خيال و برو به تابستان * نظاره كن به افق برنگر به شعرايش دمى چو چشم بدوزم به كوره خورشيد * به ياد آورم از دوزخ و ز گرمايش از آن بخار كه از فرش تا به عرش شود * بگير عبرت و برشو تو هم به جوزايش اگر كه پرتو حق بر دل تو هم تابد * شوى به گنبد مينا ز خاك غبرايش خزان ز چيست چرا زرد گشته چهرهء خاك * مگر ز فرط غضب غالب است صفرايش زمين ز قافيه برگ رسته در پائيز * بخوان به دفتر گلزار شعر نيمايش تو نيز دور كن از خويشتن تكلّف را * به عشق زينت جان كن به مهر آرايش خزان چو شعر طلائى روزگاران است * به شعر خويش ثنا گفته‌ام ازيرايش خطوط برف بر اوراق دفتر گيتى * بسان شعر سپيد است فصل سرمايش سفيد پردهء برف آمد و بپوشانيد * سياهكارى دنيا و مكر و « 1 » شفرايش دهيد مژده بهار آمد و صفا آورد * سلام ما به بهاران ، درود بر رايش مگر كه باغ بخارا شد و بهار امير * امير آمده شادان سوى بخارايش بهار آمد تا خويشتن بيارائيم * تو نيز همچو گلستان شوى مهنّايش چنان كه خانه‌تكانى كنند عيد بهار * تو نيز خانهء دل از غبار پيرايش بيا ز كينه بشوئيم سينه‌هامان را * به مهر روز نمائيم شام ظلمايش بيا كه بيخ عداوت ز ريشه برداريم * نهال مهر نشانيم جمله بر جايش ببين ز مريم خاك آمده است عيسى گل * نبأ دهيد به ياران از آن نبييايش به كشتزار بخوان شعر سبز هستى را * كه خوب و نغز و لطيف است لفظ و معنايش جهان چو مزرعهء آخرت بود اى دوست * به كار دانهء خيرى بدشت دنيايش درخت دست دعا چون بر آسمان برداشت * قباى سبز ورق شد عطا به بالايش تو هم به ناله شبى دست بر دعا بردار * بكن ز صدق و صفاى درون تمنّايش كه برگ زرد تو ريزد تو را كند سرسبز * شود خداى تو مولاى تو ، تو مولايش گل است قطره‌اى از جلوهء جمال رسول * شكوه گل چه بود پيش قدر والايش
هامش
( 1 ) . چاپلوسى ، چرب‌زبانى