ز بوستان نبى دامنى پر از گل كن * كه گلستان حقيقت بود تولّايش
طبيعت ار خطوخالش فريفت دلها را * مناز دل تو بدان چهرهء فريبايش
دلا تو تكيه بر اين كاروانسراى مكن * كجاست جام جم و تخت و تاج كسرايش
بيا و گنج محبت به دل سپار و برو * نه مانده ملك سكندر نه گنج دارايش
اگرچه سعى نمودم درين سخن ماندم * خجل ز كثرت نعماء حق و آلايش
چو خار بر سر امواج بحر مانم من * طمع چه خام كه خواهم شوم به ژرفايش
طبيعت است كتابى گشوده در هرجا * به سير ارض تو برخوان خطوط خوانايش
قصيده است طبيعت سروده در ملكوت * بسى است صنعت زيبا به شعر شيوايش
بيا كه قدر شناسيم اين طبيعت را * به دست جهل نسازيم زشت سيمايش
جهان به پا شده تا اينكه « دوست » بشناسى * به مهر گشته بنا عشق بوده مبنايش
بخوان كه شعر طبيعت تمام ذكر خداست * چنان كه « تنفع للمؤمنين » ز ذكرايش
اگر كه شعر تو جز ذكر اوست گمراهيست * دعا كنم كه شوم از گروه ، الّايش
سرود سبز طبيعت هماره بر لب ماست * طبيعت است دلانگيز و كوه و صحرايش
اى عشق
تو هم دردىّ و هم درمانى اى عشق * تو هم و صلى و هم هجرانى اى عشق
اگرچه كشتهاى ما را به افسون * شفائى ، راحتى ، درمانى اى عشق
مرا همچون بُراق آسمانى * به معراج شب عرفانى اى عشق
خوشا در آتش عشق تو بودن * به آتش هم مرا بستانى اى عشق
خمارم زان خم مى ، بخش جامى * توئى پيمانه هم پيمانى اى عشق
نبيند ديده جز روى نكويت * درون ديدهء انسانى اى عشق
خرابم از تو و آبادم از تو * تو هم ويران و هم سامانى اى عشق
چو موج آسودم اندر ساحل تو * به طوفان ساحل ايمانى اى عشق
تو مضمون غزلهاى لطيفى * تو شعر ناب صد ديوانى اى عشق
مگير اين جسم و جانى بخش اى « دوست » * تو خود جانى و هم جانانى اى عشق