تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
ز بوستان نبى دامنى پر از گل كن * كه گلستان حقيقت بود تولّايش طبيعت ار خطوخالش فريفت دلها را * مناز دل تو بدان چهرهء فريبايش دلا تو تكيه بر اين كاروان‌سراى مكن * كجاست جام جم و تخت و تاج كسرايش بيا و گنج محبت به دل سپار و برو * نه مانده ملك سكندر نه گنج دارايش اگرچه سعى نمودم درين سخن ماندم * خجل ز كثرت نعماء حق و آلايش چو خار بر سر امواج بحر مانم من * طمع چه خام كه خواهم شوم به ژرفايش طبيعت است كتابى گشوده در هرجا * به سير ارض تو برخوان خطوط خوانايش قصيده است طبيعت سروده در ملكوت * بسى است صنعت زيبا به شعر شيوايش بيا كه قدر شناسيم اين طبيعت را * به دست جهل نسازيم زشت سيمايش جهان به پا شده تا اينكه « دوست » بشناسى * به مهر گشته بنا عشق بوده مبنايش بخوان كه شعر طبيعت تمام ذكر خداست * چنان كه « تنفع للمؤمنين » ز ذكرايش اگر كه شعر تو جز ذكر اوست گمراهيست * دعا كنم كه شوم از گروه ، الّايش سرود سبز طبيعت هماره بر لب ماست * طبيعت است دل‌انگيز و كوه و صحرايش
اى عشق
تو هم دردىّ و هم درمانى اى عشق * تو هم و صلى و هم هجرانى اى عشق اگرچه كشته‌اى ما را به افسون * شفائى ، راحتى ، درمانى اى عشق مرا همچون بُراق آسمانى * به معراج شب عرفانى اى عشق خوشا در آتش عشق تو بودن * به آتش هم مرا بستانى اى عشق خمارم زان خم مى ، بخش جامى * توئى پيمانه هم پيمانى اى عشق نبيند ديده جز روى نكويت * درون ديدهء انسانى اى عشق خرابم از تو و آبادم از تو * تو هم ويران و هم سامانى اى عشق چو موج آسودم اندر ساحل تو * به طوفان ساحل ايمانى اى عشق تو مضمون غزلهاى لطيفى * تو شعر ناب صد ديوانى اى عشق مگير اين جسم و جانى بخش اى « دوست » * تو خود جانى و هم جانانى اى عشق