مهر ده و چار بحر بىپايان است * مىباش چو « هاشمى » درين بحر غريق
و نيز
شبى از هجر مهرويان شدم در گفتگو با دل * نگردد از چه ما را روز وصل دوستان حاصل
بگفتا پيشه كن صبر و نما خو با غم و محنت * مكن در لوح سينه از شكايت نقششان زايل
بگفتم اى دلا بر جا نمانده طاقت و صبرم * كه بينم در ميان ماه و دلبر مدعى حايل
بگفتا تا ننوشى بادهاى از جام هجران را * چسان در عشق آن شيرين شوى فرهادسان كامل
بگفتم قصد كويش مىكنم با ناله و زارى * كه شايد رحم او گردد به حال زار من شامل
بگفتا رهروان را توشه بايد در سفر آنگه * پس از چندين مشقتها رساند خويش را منزل
بگفتم « هاشمى » را اشك خونين توشهء راه است * دلا پندم مده چندان و دست از دامنم بگسل
رباعى
پا سست و بصر كند و شده موى سفيد * افسوس كه شب گشته مرا صبح اميد
در نامهء اعمال بجز سيّئه نيست * دارم نظر شفاعت از شاه شهيد
ايضا
اوضاع جهان يكسره درهم بينم * سرهاى مهان به زانوى غم بينم
ارزاق گران و گندم و جو كمياب * خالى همه كيسهها ز درهم بينم
ماده تاريخ زير را مرحوم سيّد هاشم فقيهى در ماههاى آخر عمر خود سروده است :