تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
مهر ده و چار بحر بىپايان است * مىباش چو « هاشمى » درين بحر غريق
و نيز
شبى از هجر مهرويان شدم در گفتگو با دل * نگردد از چه ما را روز وصل دوستان حاصل بگفتا پيشه كن صبر و نما خو با غم و محنت * مكن در لوح سينه از شكايت نقششان زايل بگفتم اى دلا بر جا نمانده طاقت و صبرم * كه بينم در ميان ماه و دلبر مدعى حايل بگفتا تا ننوشى باده‌اى از جام هجران را * چسان در عشق آن شيرين شوى فرهادسان كامل بگفتم قصد كويش مىكنم با ناله و زارى * كه شايد رحم او گردد به حال زار من شامل بگفتا رهروان را توشه بايد در سفر آنگه * پس از چندين مشقت‌ها رساند خويش را منزل بگفتم « هاشمى » را اشك خونين توشهء راه است * دلا پندم مده چندان و دست از دامنم بگسل
رباعى
پا سست و بصر كند و شده موى سفيد * افسوس كه شب گشته مرا صبح اميد در نامهء اعمال بجز سيّئه نيست * دارم نظر شفاعت از شاه شهيد
ايضا
اوضاع جهان يكسره درهم بينم * سرهاى مهان به زانوى غم بينم ارزاق گران و گندم و جو كمياب * خالى همه كيسه‌ها ز درهم بينم
ماده تاريخ زير را مرحوم سيّد هاشم فقيهى در ماه‌هاى آخر عمر خود سروده است :
تذكره شعراى يزد — صفحة 361 | عباس فتوحى يزدى