تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
گر روز وصل دست رسدشان به گيسويت * وصف شب فراق تو را موبه‌مو كنند دارند آرزو ز زنخدان و از لبت * كان سيب را مكيده و آن غنچه بو كنند آنها كه عاشقند چو من بر جمال تو * قطع‌نظر به دولت و بر آبرو كنند عشاق را ز هجر تو دل‌خون شده ولى * از چشم جاى اشك برون همچو جو كنند يارى مرا بود كه خلايق پى نماز * مانند « هاشمى » همه رو سوى او كنند
*
از هجر روى آن صنم ، دل را ز غم خون كردمش * بر جاى اشك از فرقتش ، از چشم بيرون كردمش جان در بهاى بوسه‌اش ، دادم ولى خرسند از آن * من سود بردم زان ميان ، الحق كه مغبون كردمش از روى او شرمنده‌ام ، زيراكه او را بنده‌ام * سر در رهش افكنده‌ام ، از خويش ممنون كردمش از عشق رويش آتشى ، گرديده در جان شعله‌ور * از شوق لعل شكرين ، بنگر كه افزون كردمش بر چشم و ابرويش نگر ، آنگه چو مه رويش نگر * بر قد دلجويش نگر ، با سرو موزون كردمش گفتم به زاهد شمه‌اى ، از وصف ليلى سيرتى * از عشق آن زيبا صنم ، او را چو مجنون كردمش ناصح كه منع « هاشمى » بنمود از عشق بتان * او را به اندك صحبتى ديدى كه افسون كردمش
از اوست :
امروز چو كيمياست ناياب رفيق * اندر سر سفرهء تو هستند شفيق برچيده چو سفره گشت و دست تو تهى * در زشتى اعمال تو باشند دقيق نوشند چو نوش تو سپس نيش زنند * اين‌گونه جماعتند قطاع طريق گر دوست يكرنگ به دستت آمد * ارزان مفروش كه اوست ز اشياء عتيق ز اعمال به شش‌جهت بجو هشت‌بهشت * هستند شش و هشت به‌هرحال شفيق