گذاشت وى طبعى روان داشته و شعر نيكو مىگفته و آنگاه كه فراغتى حاصل مىنموده به سرودن شعر مىپرداخته و « هرندى » تخلص مىكرده وى شعر زيادى گفته ولى متأسفانه پراكنده است او در سال 1365 شمسى چشم از جهان فروبسته است در ذيل نمونههايى از اشعارش نقل مىشود :
بهاريه
عيد است و بهار است بزن چنگ و مى و تار * تا تار شود چون شب ما ديدهء اغيار
در شور و نوا چنگ بزن تا به سحرگاه * در پردهء عشاق بزن بربط و مضمار
دل لجهء خون است ببر دست به سنتور * شايد كه چكاور بكند چارهء اين كار
در باغ درآ بين كه دو صد حلّهء رنگين * بر سر بكشيدند درختان همه يكبار
در دامنهء كوه يكى بزمگه عيش * بر پا بنما ليك به نزد يكى جوبار
در سايهء بيد است كه غم مىرود از دل * شرط آنكه بود در بر ما آن بت عيار
صحرا همه سبز است و بهار است و نشاط است * ساقى بدهم جامى از آن بادهء گلنار
تا مست طبيعت بشوم در ره صحرا * يكبار بدور افكنم اين خرقه و دستار
با نرگس و سوسن بدهم دست مودت * با لاله و نسرين بكنم عهد دگر بار
مژده بده آن بلبل افسردهء نالان * غمگين چه نشستى تو كه گل گشته پديدار
برخيز كه غنچه دهنش را بگشوده است * وقت است كه بر لبش زنى بوسه دو صد بار
بيدار « هرندى » بشو از راز طبيعت * با ديدهء بيدار نگر صنعت دادار
*
عمر ما در طلب آن رخ جانانه گذشت * چه گذشتى همه در حسرت و افسانه گذشت
طاقت از دست شد و دل ز غمش خون گرديد * از برم لعبت طناز چو مستانه گذشت
گفتمش چشم بتا بر من سودازده كن * تا ببينى كه چه بر عاشق ديوانه گذشت
تا به ياد لب لعل تو زدم بادهء عشق * عجبى نيست كه دل از سر پيمانه گذشت
زاهد و مست چو ديدند لب و ابرويت * آن يك از مسجد و اين از سر ميخانه گذشت
دانهء خال تو شد راهزن دين و دلم * كى تواند دلآشفته از اين دانه گذشت
شمع افروخت و خاموش نشد تا كه بديد * كه چه بر حالت افسردهء پروانه گذشت
درِ دل بر تو گشوده است « هرندى » اى دوست * روز اول كه ترا ديد ازين خانه گذشت