تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
گذاشت وى طبعى روان داشته و شعر نيكو مىگفته و آنگاه كه فراغتى حاصل مىنموده به سرودن شعر مىپرداخته و « هرندى » تخلص مىكرده وى شعر زيادى گفته ولى متأسفانه پراكنده است او در سال 1365 شمسى چشم از جهان فروبسته است در ذيل نمونه‌هايى از اشعارش نقل مىشود : بهاريه
عيد است و بهار است بزن چنگ و مى و تار * تا تار شود چون شب ما ديدهء اغيار در شور و نوا چنگ بزن تا به سحرگاه * در پردهء عشاق بزن بربط و مضمار دل لجهء خون است ببر دست به سنتور * شايد كه چكاور بكند چارهء اين كار در باغ درآ بين كه دو صد حلّهء رنگين * بر سر بكشيدند درختان همه يك‌بار در دامنهء كوه يكى بزمگه عيش * بر پا بنما ليك به نزد يكى جوبار در سايهء بيد است كه غم مىرود از دل * شرط آنكه بود در بر ما آن بت عيار صحرا همه سبز است و بهار است و نشاط است * ساقى بدهم جامى از آن بادهء گلنار تا مست طبيعت بشوم در ره صحرا * يك‌بار بدور افكنم اين خرقه و دستار با نرگس و سوسن بدهم دست مودت * با لاله و نسرين بكنم عهد دگر بار مژده بده آن بلبل افسردهء نالان * غمگين چه نشستى تو كه گل گشته پديدار برخيز كه غنچه دهنش را بگشوده است * وقت است كه بر لبش زنى بوسه دو صد بار بيدار « هرندى » بشو از راز طبيعت * با ديدهء بيدار نگر صنعت دادار
*
عمر ما در طلب آن رخ جانانه گذشت * چه گذشتى همه در حسرت و افسانه گذشت طاقت از دست شد و دل ز غمش خون گرديد * از برم لعبت طناز چو مستانه گذشت گفتمش چشم بتا بر من سودازده كن * تا ببينى كه چه بر عاشق ديوانه گذشت تا به ياد لب لعل تو زدم بادهء عشق * عجبى نيست كه دل از سر پيمانه گذشت زاهد و مست چو ديدند لب و ابرويت * آن يك از مسجد و اين از سر ميخانه گذشت دانهء خال تو شد راهزن دين و دلم * كى تواند دل‌آشفته از اين دانه گذشت شمع افروخت و خاموش نشد تا كه بديد * كه چه بر حالت افسردهء پروانه گذشت درِ دل بر تو گشوده است « هرندى » اى دوست * روز اول كه ترا ديد ازين خانه گذشت