گر تو نرسانى ز وصايت ز ولايت * انگار كه ناكرده تو تبليغ رسالت
برساخته از سنگ و جهاز شتر آنجا * يك منبرى از بهر نبى كرده سرپا
آنگاه نبى برشد بر عرشه منبر * مردم همگى دوخته چشمان به پيمبر
آيا چه خبر گشته درين موقع گرما * بسيار مهمّ است همه منتظر آنجا
آنگاه پيمبر ز پس خطبهء غرّا * هر گوش شنيد و همه چشمان به تماشا
ناگاه پيمبر به سر دست على را * او كرد بلند و بنماياند ولى را
اين است على بعد من او هست وصيّم * هر دو اخوى او كه وصى من كه نبيّم
اى حضرت حق ياور آن باش كه يار است * تو خوار نما دشمن مولا كه چه خوار است
اى حضرت حق تو به من اين امر نمودى * تو نيز به قرآن ولى خود بنمودى
تو شاهدى ، اين امر من ابلاغ نمودم * بر خلق در خير و سعادت بگشودم
البتّه على وارث علم نبوى شد * بالاست كه از سوى حق او نام على شد
برخيز به شادى كه كنون عيد غدير است * اين از طرف خالق و آن حىّ قدير است
دانش يزدى
نامش على فرزند عبد الكريم ملقب و متخلص به دانش در سال 1276 شمسى در خانوادهء علم و ادب چشم به دنيا گشود دوران صباوت را نزد پدرش ( كه از مشاهير علم در آن زمان بود ) و اساتيد ديگر تلمذ نموده مدارج علم و ادب را طى نمود . وى داراى خطى نيكو و در نظم و نثر استعداد خاصى داشت . او در شهريور 1351 به سن هفتاد و پنجسالگى چشم از جهان فروبست .
غزل
مرا به تهمت زهد و ريا خطاب مكن * بقتل بىگنهان بيش ازين شتاب مكن
معلّم ازلم درس عشق با من گفت * نصيحتم ز كتاب و ز فصل و باب مكن
منم كه مست شرابم شراب مست از من * به پيش مست تو منع شراب ناب مكن
به خون دختر رز خانه ساختم در دل * بيا و اين دل خونين من خراب مكن
برون مكن تو ز تن جامه در خزان چو درخت * به روى خويش دگر برف را حجاب مكن
مشو سهيل و مكن جلوه در دو ساعت عمر * تو خودفروشى خود پيش آفتاب مكن