ز دست بدگهران شكوه مىزنى « دانش » * بزن بزن ز خسان هيچ احتباب مكن
ايضا
من بىدل همهشب در تبوتاب و چونم * دورهء عشق نكردم طى و من مجنونم
بس فشاندم همهشب اشك ندامت تا صبح * آب بگرفت مرا غرقه در اين جيحونم
روزها خون خورم و شب همهشب گريه كنم * گوئى اين خون دل و اشك شده معجونم
ناصحان منع كنند از همه نااهل جهان * من كه نااهل جهانم به جهان دلخونم
« دانش » اينقدر شكايت تو مكن اندر هجر * صبر بايد كه شود غوره مى گلگونم
*
به صد باغ و بستان اگر بگذرم * به چشم حقيقت اگر بنگرم
سراسر اگر اين جهان گلشن است * كه بىدوست بودن جهان گلخن است
گل و بلبل و باغ و طرف چمن * نيرزد جوى در جهان پيش من
مرا دوست بايد نشايد بهار * گلستان بىدوست نايد به كار
دمى گر نشينم بر دوستان * به از عمر صدسال در بوستان . . . الخ
بيت
گذشت عمر تو « دانش » هنوز منتظرى * كه زندگى گذشته دوباره سرگيرى
*
تلخى مرگ چشيدن نَبُود دشوارم * تلخ آن است كه همصحبت نااهل شوم
*
نتوان گفت به « دانش » كه مخور خون جگر * روزى مردم دانا همه خون جگر است
ياسائى مهرجردى
ميرزا عبد اللّه ياسائى ( صدر الادباء يزدى ) فرزند مرحوم حاج ميرزا محمد على يزدى به سال 1264 شمسى در قريهء مهرجرد از قراء يزد متولد شد . او ابتدا در مدرسهء خان يزد و سپس در مدرسهء چهارباغ اصفهان به تحصيل علوم صرف و نحو و معانى بيان - فقه - اصول - حكمت - رياضيات همت گماشت . ياسائى در انشاء و