تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
اى درخت معرفت اى ريشهء جود و سخا * اى گل فضل و ادب اى رهنماى راستين گر نبودى ذات پاكت را سبب كى خلق كرد * خالق كون و مكان جنبده‌اى اندر زمين اى سر و جانم فدايت اى عزيز فاطمه * اى كه بودى خاتم آل عبا را چون نگين من كه باشم تا برم نام شريفت بر زبان * گر نبخشد نام تو بر گفته‌هايم انگبين فخرت اين بس در دوعالم « طالعا » كاين كلك تو * سوم شعبان كند مدح امام سومين
نگاه تضمين از غزل يغما
اگرچه خرقه‌به‌دوشم اگرچه سبحه پرستم * اگرچه گوشهء مسجد ز بيم شيخ نشستم من آن پياله‌كش جرعه‌نوش عهد الستم * « نگاه كن كه نريزد دهى چو باده بدستم » « فداى چشم تو ساقى به هوش باش كه مستم » * ز سرو قد تو يارا نصيب اگر شودم بر بدامنم بگذارى شبى ز مهر اگر سر * من از شراب لبانت لبان خويش كنم تر « كنم مصالحه يكسر به صالحان مى كوثر » * « به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم » چو شب‌روان همه‌شب ره زنم به راه خيالت * چو عاشقان همه‌شب دل دهم به دانهء خالت مرا ز خويش برانند رهروان ضلالت * « ز بس‌كه سجده برم بىحفاظ پيش جمالت » « به عالمى شده روشن كه آفتاب‌پرستم » * ز ديده خون دلم مىرود ز جوى به جويى ز سينه سوز دلم مىرود ز كوى به كوئى * فكنده حلقهء مهرى به پاى من كه تو گوئى « كمند زلف بتى گردنم ببست به موئى » * « چنان كشيد كه زنجير صد علاقه گسستم » نه تاب رفتن از اين در كه عمر بىتو كنم طى * نه جاى ماندن اين در كه عقل مىزندم هى سزد كه ناله برآرم ز سوز سينه چو سان نى * « نه شيخ مىدهدم توبه و نه پير مغان مى » « ز بس‌كه توبه نمودم ز بس‌كه توبه شكستم » * كنون كه عشق تو دارم خوشم به سازى و سوزى خوشم كه سوز دلم را به خنده‌اى بفروزى * چرا به قامت « طالع » لباس هجر بدوزى ؟ « حرام گشته به « يغما » بهشت روى تو روزى » * « كه دل به گندم آدم‌فريب خال تو بستم »