ستاره سينهء شب را به مهر روى تو سوزد * تو بر جبين سحر داغ جاودانهء عشقى
نهال زندگيم بىبهار روى تو خشكد * به شاخسار درخت كهن جوانهء عشقى
در انتظار حضرت حجت ( عج )
رخ بنماى ماه من ، رفته به رفته كم به كم * جان به نثار مقدمت لحظهبهلحظه دمبهدم
رخ بنما كه گشتهام در طلب وصال تو * شهر و ديار عشق را كوچه به كوچه خم به خم
بلبل و گل كه بودهاى شعله به جان فزودهاى * تا به رهت فنا شوم قطره به قطره نم به نم
روى زمانه سرخ شد لاله دميد كو به كو * بسكه ز دل بريخت خون دجله به دجله يم به يم
منتظر رسيدنت بر در شهر صبر بين * مردم رنج ديده را دستهبهدسته رمبهرم
تا كه به جان شرر زند « فانى » دلشكسته را * شرح تو مىرسد به ما سينهبهسينه فم به فم « 1 »
غزل
تا سر زلف تو همچون موج دريا تاب دارد * ديدهام سيلى خروشان بر رخ از خوناب دارد
از سر هر تير تارش خون دل مىريزد ، آيا ؟ * عقرب صياد خونريزش سر دلياب دارد
چون پريشانحال و سردرگم نباشد كين فرارى * كشته صد را و هزاران زخمى بىتاب دارد
ما نوازش كرده يا ناكرده مدهوشيم ياران * پيچوتابش گوئيا گلبوسههاى خواب دارد .
زلف مهر است اين ، ز دوش ابر مىريزد ، نگارم * آبشاران بلندى از طلاى ناب دارد
با حضورش روز مىسازد شب ديجور ما را * عارضش گوئى نشان از حلقهء مهتاب دارد
باغ رضوانست اين يا طبلهء عطار جنّت * پسته و بادام و قند و شكر و عنّاب دارد
« فانى » اين افسانه پايانى ندارد بگذر از آن * هر كلامش دفترى هر نكتهاش صد باب دارد
و نيز
ما را غرض ز عشق تو گلچهره كام نيست * حاصل نمىشود دل ديوانه خام نيست
دردا كه شام هجر دراز است و روز وصل * فرصت به قدر گفتن حتّى سلام نيست
زلف كمند بازفكن ؛ صيد رام تست * تير نگاهدارى و حاجت به دام نيست
هامش
( 1 ) . دهن