تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
اى پرىپيكر بت سيمين بدن برگو چرا ؟ * چشم ما را از فراقت اشكباران كرده‌اى داشتيم اندر كنارت ما دلى اميدوار * پايه‌هاى وصل را با هجر لرزان كرده‌اى جان بقربانت چرا با بىوفائى هر زمان * لشكر غم را به باغ سينه مهمان كرده‌اى با حضورت داده‌اى بزم رقيبان را صفا * كلبهء ما را چنان شام غريبان كرده‌اى اى بنازم قدرت طرّارى و جادوى تو * امنيت را از حريم ما گريزان كرده‌اى خانه‌ات آباد اى مه‌رو كه با جنگ‌وگريز * روز را در چشم ما با شام يكسان كرده‌اى خود تو مىدانى كه بعد از رفتنت اى دلربا * زندگى را زهر در كامم ز هجران كرده‌اى دشمنانت فارغند از غصّهء افسانه‌ات * دوستان را جمله محروم و پريشان كرده‌اى اين‌همه نامهربانى با محبّان اى عجب ! * مخلصان را جاى بدخواهان تو قربان كرده‌اى با ستمهائى كه چون بارى گران بر دوش ماست * جمع ياران را اسير يأس و حرمان كرده‌اى « متقى » گويد چرا ؟ اى عندليب خوش‌نوا * بىسبب يكباره ترك اين گلستان كرده‌اى
در تولد حضرت زهرا ( س )
رخشنده مهى تابيد در عالم امكانها * از دامن بانوئى خير همه دامانها در صبح طلوع تو بشكفت گل امّيد * خورشيد رخت تابيد بر جمله گلستانها اى فاطمه زهرا ، اى دخت شه بطحى * تو ، ام‌ّابيهائى هم اسوهء انسانها
تذكره شعراى يزد — صفحة 346 | عباس فتوحى يزدى