گفتم دل رقيب مگر خون شود نشد * مانند من ز هجر تو محزون شود نشد
با عاقلانه دل بنشيند به خانهاش * يا « قيس » وار يكسره مجنون شود نشد
يا حسن روت روى به نقصان رود نرفت * يا ذرهاى ز مهر تو افزون شود نشد
يا صبح وصل يار دهد داد ما نداد * يا آسمان كج شده وارون شود نشد
يا بوسهاى ز روى نكويش دهد ، نداد * يكبار دل ز روى تو ممنون شود نشد
يا طالع « سعيدى » بيدل شود سعيد * با قد سروسان تو مقرون شود نشد
*
دل از فراق تو اى دلفريب غم دارد * ز ضعف رفته ز دست و سر عدم دارد
ز من بديده بگو اينقدر سرشك مريز * كه نهر آب هم اندازه و رقم دارد
به گوش جان بشنو پند پير دانا را * دل ار دهى به كسى ده كه محترم دارد
هرآنچه غصه به گيتى بود بدل نقش است * فداى لوح دل من كه جام جم دارد
روا مدار به بيچارگان سيهبختى * كه زشت عاقبتى بهر تو ستم دارد
مكن به خويش شب و روز زين نمط تلقين * كه هرچه عزت و خوبى است محتشم دارد
مبر ز ياد كه از رنجهاى دست تو باغ * نشانهها ز گل و سرو از ارم دارد
ببين كه شعر « سعيدى » چو گفته سعدى * فصاحت از عرب و لطف از عجم دارد
مربع تركيبى
اى انيس دل جگرخونان * وى خيال تو يار محزونان
نظر لطف تست با دونان * هيچ مىننگرى به مجنونان
بنگرى يا كه ننگرى رفتيم * گرد عشقت ز لوح دل رُفتيم
چند آخر كنم ز تو گله سر * گاه در خلوت و گهى محضر
كشم از سينه آه چون آذر * و آتش دل زنم به خشك و به تر
به كه در گوشهاى من و دلريش * بنشينيم تا چه آيد پيش
شب اندوه ما سحر شد و رفت * نخل حسن تو بىثمر شد و رفت
شور شيرينيت ز سر شد و رفت * راز ما در جهان سمر شد و رفت