تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
گفتم دل رقيب مگر خون شود نشد * مانند من ز هجر تو محزون شود نشد با عاقلانه دل بنشيند به خانه‌اش * يا « قيس » وار يكسره مجنون شود نشد يا حسن روت روى به نقصان رود نرفت * يا ذره‌اى ز مهر تو افزون شود نشد يا صبح وصل يار دهد داد ما نداد * يا آسمان كج شده وارون شود نشد يا بوسه‌اى ز روى نكويش دهد ، نداد * يك‌بار دل ز روى تو ممنون شود نشد يا طالع « سعيدى » بيدل شود سعيد * با قد سروسان تو مقرون شود نشد
*
دل از فراق تو اى دل‌فريب غم دارد * ز ضعف رفته ز دست و سر عدم دارد ز من بديده بگو اين‌قدر سرشك مريز * كه نهر آب هم اندازه و رقم دارد به گوش جان بشنو پند پير دانا را * دل ار دهى به كسى ده كه محترم دارد هرآنچه غصه به گيتى بود بدل نقش است * فداى لوح دل من كه جام جم دارد روا مدار به بيچارگان سيه‌بختى * كه زشت عاقبتى بهر تو ستم دارد مكن به خويش شب و روز زين نمط تلقين * كه هرچه عزت و خوبى است محتشم دارد مبر ز ياد كه از رنجهاى دست تو باغ * نشانه‌ها ز گل و سرو از ارم دارد ببين كه شعر « سعيدى » چو گفته سعدى * فصاحت از عرب و لطف از عجم دارد
مربع تركيبى
اى انيس دل جگرخونان * وى خيال تو يار محزونان نظر لطف تست با دونان * هيچ مىننگرى به مجنونان بنگرى يا كه ننگرى رفتيم * گرد عشقت ز لوح دل رُفتيم چند آخر كنم ز تو گله سر * گاه در خلوت و گهى محضر كشم از سينه آه چون آذر * و آتش دل زنم به خشك و به تر به كه در گوشه‌اى من و دل‌ريش * بنشينيم تا چه آيد پيش شب اندوه ما سحر شد و رفت * نخل حسن تو بىثمر شد و رفت شور شيرينيت ز سر شد و رفت * راز ما در جهان سمر شد و رفت