*
تا به كى دل به غمت ديده پر از خون باشم * تا به كى بر رخ خورشيد تو مفتون باشم
گفته بودم ندهم دل به جگرگوشه كس * بردى آخر تو دل ، از غصه جگرخون باشم
ديده برهم ننهم شب به غم و فكر و خيال * كه در اين وادى محنت به غمت چون باشم
ساقى ار مى ندهد منت دو نان نكشم * گر كشم منت آنان به صفت دون باشم
جامهء ريب و ريا را بتن ار دور كنم * سرفرازم به جهان قامت موزون باشم
« خاضع » در ملك سخن داد سخن بايد داد * گر دهم داد سخن گوهر مكنون باشم
دوبيتىها
بقامت همچو سروى سرو نوخيز * برخ مانند خورشيدى دلاويز
شكر بارد لبت درگاه گفتار * شكر با شيرهء جان درهم آميز
*
وجود ما شود افسانهء دهر * رسد چون عمر ما روزى به آخر
نمانيم و نمىماند نشانى * بهجز نيك و بد از ما چيز ديگر
*
گلم پژمرد و گلزارم خزان شد * چو مهر آمد فرو برگ رزان شد
بيامد پيرى و شد نوجوانى * به تن يكسر مرا تابوتوان شد
*
تنم محنتكش و چشمم تر آمد * رخم زرد و نزارم پيكر آمد
سرم شوريده شد دل مجمر آمد * سپيدم مشك و عمرم بر سر آمد
*
جوانمردان بهجز مردى مجوئيد * ره بيدادى و كژى مجوئيد
مگرديد همدم ناپاك مردان * بگيتى كاهش و پستى مجوئيد
ريحان يزدى
سيّد على رضا فرزند آقا سيد محمد مدرس به سال 1330 هجرى قمرى در شهر يزد به دنيا آمد او از تربيتشدگان حوزهء درس حاج شيخ عبد الكريم مهرجردى