موى او از غم تو گشت سفيد * ليك دل را به تو مىداد نويد
كه كنى يارى او در پيرى * چونكه افتاد تو دستش گيرى
اين زمان با همهء سوز و گداز * هست با چون تو جوانيش نياز
زچهرو غافلى از احوالش * همه بر باد دهى آمالش
آخر اى نوپسر كهنه وفا * با پدر تا كى و تا چند جفا
ترسم آن روز كه بيدار شوى * مستى از سر شده هشيار شوى
رفته باشد پدرت از دستت * مرغ اقبال پرد از شستت
پدرى بوده و رفته است آن روز * كار از چاره گذشته است آن روز
سعيدى يزدى
سيّد ابو الفضل ريحان سعيدى فرزند آقا سيّد محمد مدرس يزدى ، تحصيلاتش در يزد و حوزهء علميهء قم بوده او از روحانيون يزد مىباشد و منتخب گفتار چهارده نفر از شعراى يزد را انتشار داده است . طبعى روان دارد و « سعيدى » تخلص مىنمايد ذيلا چند غزل از سرودههايش درج مىشود :
گلرخا چند ز عشق تو جگرخون باشيم * وز غم هجر تو آواره به هامون باشيم
آسمان بىجهتى دشمن فرزانه شده است * بهتر آنست درين سلسله مجنون باشيم
هركه بيند دل ما و غزل ما داند * دوستار مى سرخ و قد موزون باشيم
گر فروشيم به دنيا نعم عقبى را * زين تجارت همه دانند كه مغبون باشيم
گر « سعيدى » ز برت نالهكنان كوچ نمود * غم مخور ما بدرت حلقهء گردون باشيم
*
نديده روى تو عاشق شدم به رخسارت * شده است تابوتوانم ز چشم بيمارت
رخ تو مهر درخشنده است امّا حيف * كه نيست ديده كس را مجال ديدارت
تو مىروى به تماشاى باغ و بستانها * خبر نباشدت از حال عاشق زارت
چو يوسفى بصباحت ايا عزيز وجود * چو احمدى بملاحت خدا نگهدارت
« سعيدى » از غم هجر تو داد جان اما * بود نگاه دل وى به ماه رخسارت
*