تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
موى او از غم تو گشت سفيد * ليك دل را به تو مىداد نويد كه كنى يارى او در پيرى * چون‌كه افتاد تو دستش گيرى اين زمان با همهء سوز و گداز * هست با چون تو جوانيش نياز زچه‌رو غافلى از احوالش * همه بر باد دهى آمالش آخر اى نوپسر كهنه وفا * با پدر تا كى و تا چند جفا ترسم آن روز كه بيدار شوى * مستى از سر شده هشيار شوى رفته باشد پدرت از دستت * مرغ اقبال پرد از شستت پدرى بوده و رفته است آن روز * كار از چاره گذشته است آن روز

سعيدى يزدى

سيّد ابو الفضل ريحان سعيدى فرزند آقا سيّد محمد مدرس يزدى ، تحصيلاتش در يزد و حوزهء علميهء قم بوده او از روحانيون يزد مىباشد و منتخب گفتار چهارده نفر از شعراى يزد را انتشار داده است . طبعى روان دارد و « سعيدى » تخلص مىنمايد ذيلا چند غزل از سروده‌هايش درج مىشود :
گل‌رخا چند ز عشق تو جگرخون باشيم * وز غم هجر تو آواره به هامون باشيم آسمان بىجهتى دشمن فرزانه شده است * بهتر آنست درين سلسله مجنون باشيم هركه بيند دل ما و غزل ما داند * دوستار مى سرخ و قد موزون باشيم گر فروشيم به دنيا نعم عقبى را * زين تجارت همه دانند كه مغبون باشيم گر « سعيدى » ز برت ناله‌كنان كوچ نمود * غم مخور ما بدرت حلقهء گردون باشيم
*
نديده روى تو عاشق شدم به رخسارت * شده است تاب‌وتوانم ز چشم بيمارت رخ تو مهر درخشنده است امّا حيف * كه نيست ديده كس را مجال ديدارت تو مىروى به تماشاى باغ و بستانها * خبر نباشدت از حال عاشق زارت چو يوسفى بصباحت ايا عزيز وجود * چو احمدى بملاحت خدا نگهدارت « سعيدى » از غم هجر تو داد جان اما * بود نگاه دل وى به ماه رخسارت
*
تذكره شعراى يزد — صفحة 340 | عباس فتوحى يزدى