تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
آن‌سان دلم گرفته ز سالوس و رنگ و ريب * كز خويش هم مدام پريش و رميده‌ام « صابر » به بوستان جهان در بهار عمر * از گلبن مراد نصيبى نچيده‌ام
*
مكنم عيب كه در كوى وفا دربه‌درم * چكنم عاشق دلداده و خونين‌جگرم سوخت جان و تنم از آتش هجران اى اشك * همتى كن كه سراپاى دچار خطرم تا مرا شد رخ زيباى تو منظور نظر * پير و برنا همه گويند كه صاحب‌نظرم تا اسيرم به كمند تو ندارم قدرى * قدرم آن‌وقت بدانى كه نيابى اثرم شهريارا به غزل با تو هماهنگ شوم * پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم سوز و سازم همه از فرقت جانانه نبود * شد دوتا از غم كج‌عهدى دوران كمرم اى كه از حالت عشاق ندارى خبرى * باخبر باش كه از حال تو من باخبرم پشت‌پا بر نعم كون و مكان خواهم زد * بسر كوى تو روزى اگر افتد گذرم « صابرا » خوش‌دل از آنم كه به هنگامهء دهر * راه مردانگى و مهر و وفا مىسپرم

اردشير خاضع

اردشير فرزند خدا رحم و متخلص به خاضع حدود سال 1280 شمسى در قريهء اللّه‌آباد رستاق يزد متولد شد . پس از پايان تحصيلات ابتدايى به كشاورزى پرداخت . سال 1306 به هندوستان مسافرت نموده ، در بندر بمبئى به كار مشغول گشت . سال 1310 به تأسيس كتابفروشى خاضع در شهر بمبئى اقدام و هم بانتشار و پخش كتب و نشريات فارسى در آنجا جديت نمود . خاضع شاعرى توانا بوده و ديوانش در دو جلد به چاپ رسيده و تذكرهء سخنوران يزد تأليف اوست و به سال 1366 وفات نموده است . از اوست :
رشته مهر تو در مشت رها نتوان كرد * پيش هر ناكس و كس پشت دوتا نتوان كرد باده پيش آر كه ايام نشاط است و وصال * كاين‌چنين چنين عيش دگر روز به پا نتوان كرد عمر چون رفت و سرآمد نتوان بار دگر * فرصتى خواست كه اين كار بجا نتوان كرد اين جهان چون پل و ما رهگذرى بيش نه‌ايم * روى ويرانه و پل هيچ بقا نتوان كرد « خاضعا » خيز كه ايام جهان در گذر است * عمر چون مىگذرد هيچ وفا نتوان كرد