تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
در دام فكندى دل ديوانه ما را * اى صيد حرم آى كه ما دانهء عشقيم ما را مكش اى دوست كه خود زنده ملكيم * چون از كرمت قصّه و افسانهء عشقيم در صحبت همچون تو گلى بلبل مستيم * ور بىتو شبى هست بويرانه عشقيم آواره دهريم چو « ايمانى » شيدا * با خانه‌به‌دوشى سوى كاشانهء عشقيم
رباعى
صياد ازل فكند در دام مرا * با عشق تو كرد خوار و بدنام مرا خوبى همه را قسمت تو كرد ولى * در آتش هجر ، سوخت ما دام مرا

صابر يزدى

مرحوم مرتضى محبّى متخلص به صابر يزدى ، بسال 1324 شمسى در يك خانواده متوسط ديده به جهان گشود . تحصيلات ابتدايى را در دبستان ملى اسلام بپايان رسانيد و در خلال سال دوم دبيرستان بود كه جوانه‌هاى شعر در وجودش روئيدن گرفت و غزلياتى از خود به يادگار گذاشت و سرانجام دوشنبه‌شب چهاردهم ارديبهشت 1349 دار فانى را وداع گفت او مدّت 25 سال زندگانى خود را با آزادگى و بلندهمّتى پشت سر گذاشت و همواره به سختىهاى زندگى لبخند مىزد اگرچه دوران زندگيش كوتاه بود ولى سروده‌هايش او را در اذهان دوستان زنده نگاه مىدارد براى نمونه دو غزل از او نگاشته مىشود : از اوست :
جانا چه خواهى از دل زار رميده‌ام * وز جان دردپرور اندوه ديده‌ام در روزگار قانعم از بيش‌وكم از آنك * پيراهن هوا و هوس را دريده‌ام قفل خموشيم به دهان است چون هنوز * يك‌تن سخن‌شناس به گيتى نديده‌ام در وادى تحيّر و اندوه و درد و غم * بنگر كنون چو بسمل در خون تپيده‌ام فرهادسان به باديهء عشق خون دلم * بس در قفاى آن بت شيرين دويده‌ام مستم بدون باده بدانسان كه خواجه گفت * ازبس‌كه چشم مست درين شهر ديده‌ام اسرار نامرادى و حرمان و درد و هجر * برخوان ز چهر درهم و رنگ پريده‌ام
تذكره شعراى يزد — صفحة 336 | عباس فتوحى يزدى