شغل آموزگارى دبستان اللهآباد يزد اشتغال داشته چند سفر به هندوستان رفته و طبعى نيكو داشته است شعر كم مىسروده و ديوان كوچكى به نام اختر تابان در بمبئى به چاپ رسانيده و در حدود سال 1312 خورشيدى از اين جهان رخت بربسته و به عالم باقى شتافته است در نصيحت به فرزند چنين مىگويد :
ايا فروغ جهانبين و رود « 1 » دلبندم * به گوش هوش فراگير اين دو يك پندم
كه من ز ظلمت و بىدانشى به فقر و ستم * ز جهل كرده تلف عمر خويش در عالم
بگاه سن صغر تا به سال پنجه و پنج * نهال زندگيم بود بىبر اندر رنج
حزين ز رفتهء عمرم كه رفت بيهوده * ز حزن مىشودم دستها به هم سوده
بكوش نور دو چشمم كه حال وقت تو شد * خوشم اگر ثمر بارور درخت تو شد
چو روزگار تو آمد بسال در ده و پنج * شگفت درد مرادت بيامدى سر گنج
چو نجم سعد تو سر زد درين زمان سعيد * بپوى در ره صدق و ترقى و اميد
بكوش تا كه مبرّا شوى ز آلايش * به راه خويش فراآر پرتو دانش
بگاه خُردى و وقت عزيز سن صغر * بپوى نور دو چشمم به راه علم و هنر
كه هرچه علم و هنر را فراكنى در چنگ * بلوح خاطر تو ثبت شد چو نقش به سنگ
كه نزد اهل جهان اين حديث اعيان است * كه زنده عاقل و نادان وجود بىجان است
باخذ علم و عمل كوش اى گرامى رود * بكسب علم و هنر برف را هزاران سود
دربارهء نوروز گويد
اى خوشا امروز روز ديگر است * دشت ايران در نسيم و عنبر است
موكب نوروز مىآيد پديد * سبزه در بال و شجر در زيور است
باغ تا در باغ و در تا لالهزار * از گل و ريحان سپيد و احمر است
هز نهالى در شعف در رشد و باز * خلعت نوروزشان اندر بر است
بر تن امرود و سيب و نار و به * پوشش سبز و قباى فاخر است
مشك بارد آسمان اندر زمين * كوه و دشت و در ز مشك اذفر « 2 » است
هامش
( 1 ) . پسر ، فرزند
( 2 ) . بسيار بو - تند بوى ، مشك تيز بوى .