تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
دود بگرفته رخ زيب و هنر * نه توان داد ز امّيد نشان نه توان يافت ز انديشه خبر
*
چاره زين فتنه فرار است فرار * به امانگاه غروب نگهى بوى زلفش مگرم بنمايد * بسراپردهء آغوش رهى
دربارهء فردوسى سروده
آب فردوسى بزرگ به جوست * هرچه دارم ز يُمن صحبت اوست از پس قرنهاى حادثه‌خيز * او همان شه‌سوار حادثه‌جوست رستم ملك معنىاش خوانم * گرچه با صد شغاد رودرروست آنكه سيمرغ كوه گفتار است * كى خيالش ز زاغ بيهده‌گوست پير ايران و جاودانه جوان * مرد مردان و شير بىآهوست نازم آن سرو گِشن « 1 » سايه‌فكن * كه هُماها به زير سايهء اوست آن « شب چون شبه » كه تافت چو روز * فيض آن ماهروى سلسله‌موست

پژمان اهرستانى

نامش حسن فرزند كريم ملقب و متخلص به پژمان بسال 1287 شمسى در اهرستان يزد پا به عرصهء حيات گذاشت تحصيلات ابتدائى را در يزد به پايان رسانيده سپس روانه بمبئى شد و چندى در آنجا ساكن بود و مجدد به ايران مراجعت نمود ، يك سال در ايران مقيم و باز به هندوستان برگشت و تا آخر عمر در بمبئى اقامت داشته و هم در آنجا چشم از جهان فروبست وى مردى بردبار و درستكار و ميهن‌پرست بود . ذيلا نمودارى از اشعارش درج مىگردد :
هامش
( 1 ) . انبوه ( لشكر ، مال ، قافله ، شاخه درخت و غيره )
تذكره شعراى يزد — صفحة 330 | عباس فتوحى يزدى