تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
ياد از آن سبزه و جوى و شب و با ماه دوتا * تو در آن منظره اسباب تماشا بودى ياد از آن موقع كه ما را طلب از وصل تو بود * عشوه مىكردى و با ناز هويدا بودى ياد از آن دوره و ايّام جوانى كه گذشت * چون گل تازه به اندازه مهيّا بودى ياد از آن چهرهء تابنده و رخشندهء تو * در رديف مه و ناهيد و ثريا بودى دوره‌اى بود كه بر ما غم بسيار فزود * غم هزاران بُد و غمخوار تو تنها بودى آنچه ديديم و نديديم همه از مهر تو بود * يادگاريست كه با « مهر » تو يكتا بودى
بيگانه كرده
دلم عزم رخ جانانه كرده * خيالم در وجودش خانه كرده زمانى شد كه آن شمع فروزان * مرا اطراف خود پروانه كرده ز طبع گرم و سرد ناگهانش * سرم سودا دلم ديوانه كرده ز بس در آتش و در آبم انداخت * همه جاى تنم ويرانه كرده چو مرغى خسته در دامش اسيرم * مرا محروم آب و دانه كرده تمام حاصل مطلب همين است * كه او خود را ز من بيگانه كرده
عار نيست
بر وصال يار خود هرگه رسيدن عار نيست * صحبت وصلش ز اين و آن شنيدن عار نيست چون ز هر رنجى يقين گنجى ميسّر مىشود * لاجرم سختى ز هجرانش كشيدن عار نيست در گلستان بر سر هر شاخه انبوه گل است * گر گلى بوئيدن و از شاخه چيدن عار نيست
از اوست :
دگر اين زندگى بر من حرام است * جهان در پيش من تاريك و شام است ز دل خون مىخورم از ديدگان آب * برايم شربت هجران بجام است در اين ره همچو صيدى ساده بودم * ندانستم كه صيّاد است و دام است

موبد يزدى

نامش شاه بهرام شهروين مردى دانشمند از مؤبدان زرتشتى بوده چند سالى به
تذكره شعراى يزد — صفحة 332 | عباس فتوحى يزدى