ياد از آن سبزه و جوى و شب و با ماه دوتا * تو در آن منظره اسباب تماشا بودى
ياد از آن موقع كه ما را طلب از وصل تو بود * عشوه مىكردى و با ناز هويدا بودى
ياد از آن دوره و ايّام جوانى كه گذشت * چون گل تازه به اندازه مهيّا بودى
ياد از آن چهرهء تابنده و رخشندهء تو * در رديف مه و ناهيد و ثريا بودى
دورهاى بود كه بر ما غم بسيار فزود * غم هزاران بُد و غمخوار تو تنها بودى
آنچه ديديم و نديديم همه از مهر تو بود * يادگاريست كه با « مهر » تو يكتا بودى
بيگانه كرده
دلم عزم رخ جانانه كرده * خيالم در وجودش خانه كرده
زمانى شد كه آن شمع فروزان * مرا اطراف خود پروانه كرده
ز طبع گرم و سرد ناگهانش * سرم سودا دلم ديوانه كرده
ز بس در آتش و در آبم انداخت * همه جاى تنم ويرانه كرده
چو مرغى خسته در دامش اسيرم * مرا محروم آب و دانه كرده
تمام حاصل مطلب همين است * كه او خود را ز من بيگانه كرده
عار نيست
بر وصال يار خود هرگه رسيدن عار نيست * صحبت وصلش ز اين و آن شنيدن عار نيست
چون ز هر رنجى يقين گنجى ميسّر مىشود * لاجرم سختى ز هجرانش كشيدن عار نيست
در گلستان بر سر هر شاخه انبوه گل است * گر گلى بوئيدن و از شاخه چيدن عار نيست
از اوست :
دگر اين زندگى بر من حرام است * جهان در پيش من تاريك و شام است
ز دل خون مىخورم از ديدگان آب * برايم شربت هجران بجام است
در اين ره همچو صيدى ساده بودم * ندانستم كه صيّاد است و دام است
موبد يزدى
نامش شاه بهرام شهروين مردى دانشمند از مؤبدان زرتشتى بوده چند سالى به