غروب
بشنو از نالهء خاموش غروب * ماجراهاى دراز شب تار
دارد از مردمگمكرده حريف * يادى از انده دورى ز ديار
*
در دَم سرد غريبانهء او * قصّههائى است ز بگذشتهء دور
يادگارى به غبارآلوده * كه برانگيخته از چالهء گور
*
نه برآيد نفسى از دل دشت * نه وزد بادى از كوه بلند
سربهسر شومى و تنهائى و وهم * همه جا خالى و خاموش و نژند
*
گرد بنشسته به كوى و بر و بوم * آيد آواى عزا از در و بام
بُهت و سنگينى و بىرنگى و بيم * نه نويد و نه درود و نه پيام
*
روزگاريست كه بنشسته غروب * روز و شب بر سر اين شهر تباه
روزگارى كه نه روز است و نه شب * روزگارى نه سپيد و نه سياه
*
دل فرومرده و فرسوده روان