تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
با تو از حكمت ديرينه نمىگويم * نه ز ايمان و ز فرزانگى و آئين خود تو دانى و همان شيوه كه بپسندى * چه تفاوت كه ره كفر بود يا دين من نگويم به تو از درس جهاندارى * نه ز گمراهى و نادانى و دانائى نه ز قانون و ز فرمان و نويد و بيم * نه ز فرّ و هنر و زشتى و زيبايى زين همه هيچ نمىگويم و مىگويم * با تو اين نكته كه دانى كه چه بايد كرد هركه باشى و به هرگونه گذارى عمر * مرد باش اى دوست اى دشمن دانا مرد
عطش مادرزاد
مىشتابم كو به كو منزل‌به‌منزل * سالها پرسان و پرسان مىشتابم مىسپارم ره به ره ، صحرا به صحرا * تا مگر آن چشمهء گم‌گشته يابم
*
مىروم تنها به راه بىكرانه * دل نهاده بر پيام ياد بيمار در هواى چشمه‌اى رخشنده چون اشك * بر اميد چشمه‌اى رقصنده چون مار
*
مىدوم آسيمه‌سر لرزان و غران * چون پلنگ زخمگين بر كوهساران تشنگى در من بخون‌آلوده دامن * تشنگى در من به زهر آغشته دندان
*
اين من و در كوه استسقاگذاران * اين من و پيچان ز زخم جاودانه هرچه گردم تشنه‌اى نبود كه گيرم * زو نشانى از زلال بىنشانه
*
سربه‌سر كشور سراب اندر سراب است * كوه گردنكش به قيراندوده دامن دشت برق‌افكن چو تيغ آبديده * مرد سرگردان به كُه سر داده شيون
*
دوستان گم‌گشته‌اى دارم به جايى * چشمه‌اى در سينه‌اش چون خون مهتاب تشنه‌ام آبى ، علاج درد خواهم * بايد آيا در رگ او جويم اين آب
تذكره شعراى يزد — صفحة 328 | عباس فتوحى يزدى