با تو از حكمت ديرينه نمىگويم * نه ز ايمان و ز فرزانگى و آئين
خود تو دانى و همان شيوه كه بپسندى * چه تفاوت كه ره كفر بود يا دين
من نگويم به تو از درس جهاندارى * نه ز گمراهى و نادانى و دانائى
نه ز قانون و ز فرمان و نويد و بيم * نه ز فرّ و هنر و زشتى و زيبايى
زين همه هيچ نمىگويم و مىگويم * با تو اين نكته كه دانى كه چه بايد كرد
هركه باشى و به هرگونه گذارى عمر * مرد باش اى دوست اى دشمن دانا مرد
عطش مادرزاد
مىشتابم كو به كو منزلبهمنزل * سالها پرسان و پرسان مىشتابم
مىسپارم ره به ره ، صحرا به صحرا * تا مگر آن چشمهء گمگشته يابم
*
مىروم تنها به راه بىكرانه * دل نهاده بر پيام ياد بيمار
در هواى چشمهاى رخشنده چون اشك * بر اميد چشمهاى رقصنده چون مار
*
مىدوم آسيمهسر لرزان و غران * چون پلنگ زخمگين بر كوهساران
تشنگى در من بخونآلوده دامن * تشنگى در من به زهر آغشته دندان
*
اين من و در كوه استسقاگذاران * اين من و پيچان ز زخم جاودانه
هرچه گردم تشنهاى نبود كه گيرم * زو نشانى از زلال بىنشانه
*
سربهسر كشور سراب اندر سراب است * كوه گردنكش به قيراندوده دامن
دشت برقافكن چو تيغ آبديده * مرد سرگردان به كُه سر داده شيون
*
دوستان گمگشتهاى دارم به جايى * چشمهاى در سينهاش چون خون مهتاب
تشنهام آبى ، علاج درد خواهم * بايد آيا در رگ او جويم اين آب