بهابادى
داود فرزند محمّد شهرت و تخلّصش بهابادى ، بسال 1304 شمسى در بهاباد از توابع استان يزد به دنيا آمد پس از اخذ ديپلم ادبى ، سال 1336 به استخدام آموزش و پرورش درآمد و پس از 32 سال تدريس مداوم ، مهر 1369 به افتخار بازنشستگى نايل آمد . وى در سنين ده دوازدهسالگى شعر مىسرود و همواره مورد تشويق پدرش كه شخص فاضل و ادبپرور و شعردوست بود واقع مىگرديد . كاروان عمر عنوان غزلى است كه از او نقل مىشود .
كاروان عمر
ما غافليم و مىگذرد كاروان عمر * گويد جرس كه نيست معيّن زمان عمر
برخيز و توشهء ره عقبى تهيه كن * از خواب غفلت اى كه ندارى عنان عمر
ليل و نهار مىدهد هر لحظه اين خبر * بهتر از اين خبر نبود در بيان عمر
يعنى گذشت روز و شبى از حيات و نيست * ديگر ، كه بازآيد و گردد از آنِ عمر
يكدم غنيمت است ز عمرت به هوش باش * اعمال نيك و بد بُود آخر ضمان عمر
از ابلهى است تكيه نمودن به عمر خويش * نادانى است بر دم ديگر گمان عمر
دانى ز عمر بهره نگيرد كدام كس ؟ * آنكس كه نيست در پى سود و زيان عمر
هر گل كه سر برآورد از شاخهء چمن * پژمردنش به شاخه بُود ترجمان عمر
فرخنده طالع آنكه برآيد به وقت مرگ * مسرور و سربلند پس از امتحان عمر
افشاند هركه بذر نكوئى در اين جهان * در آن جهان ثمر برد از ارمغان عمر
مدّت تمام گشت و « بهاباديا » چه سود * بيهوده صرف گشت بهار و خزان عمر
دگر چه مىخواهى
بگو دگر ز من اى فتنهگر چه مىخواهى ؟ * ربودهاى دل و دينم دگر چه مىخواهى ؟
به يك اشارت ابرو دلم نمودى خون * بگو دگر ز من خونجگر چه مىخواهى ؟
به يك كرشمه نمودى مرا اسير و زبون * دگر نمانده ز جانم اثر چه مىخواهى ؟
چنان شدم كه ندارم ز خويشتن خبرى * از اين اسير ز خود بىخبر چه مىخواهى ؟
بشد نهال وجودم ز سوز هجران خشك * از آن درخت كه خشكد ، ثمر چه مىخواهى ؟