تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥

بهابادى

داود فرزند محمّد شهرت و تخلّصش بهابادى ، بسال 1304 شمسى در بهاباد از توابع استان يزد به دنيا آمد پس از اخذ ديپلم ادبى ، سال 1336 به استخدام آموزش و پرورش درآمد و پس از 32 سال تدريس مداوم ، مهر 1369 به افتخار بازنشستگى نايل آمد . وى در سنين ده دوازده‌سالگى شعر مىسرود و همواره مورد تشويق پدرش كه شخص فاضل و ادب‌پرور و شعردوست بود واقع مىگرديد . كاروان عمر عنوان غزلى است كه از او نقل مىشود . كاروان عمر
ما غافليم و مىگذرد كاروان عمر * گويد جرس كه نيست معيّن زمان عمر برخيز و توشهء ره عقبى تهيه كن * از خواب غفلت اى كه ندارى عنان عمر ليل و نهار مىدهد هر لحظه اين خبر * بهتر از اين خبر نبود در بيان عمر يعنى گذشت روز و شبى از حيات و نيست * ديگر ، كه بازآيد و گردد از آنِ عمر يكدم غنيمت است ز عمرت به هوش باش * اعمال نيك و بد بُود آخر ضمان عمر از ابلهى است تكيه نمودن به عمر خويش * نادانى است بر دم ديگر گمان عمر دانى ز عمر بهره نگيرد كدام كس ؟ * آن‌كس كه نيست در پى سود و زيان عمر هر گل كه سر برآورد از شاخهء چمن * پژمردنش به شاخه بُود ترجمان عمر فرخنده طالع آنكه برآيد به وقت مرگ * مسرور و سربلند پس از امتحان عمر افشاند هركه بذر نكوئى در اين جهان * در آن جهان ثمر برد از ارمغان عمر مدّت تمام گشت و « بهاباديا » چه سود * بيهوده صرف گشت بهار و خزان عمر
دگر چه مىخواهى
بگو دگر ز من اى فتنه‌گر چه مىخواهى ؟ * ربوده‌اى دل و دينم دگر چه مىخواهى ؟ به يك اشارت ابرو دلم نمودى خون * بگو دگر ز من خون‌جگر چه مىخواهى ؟ به يك كرشمه نمودى مرا اسير و زبون * دگر نمانده ز جانم اثر چه مىخواهى ؟ چنان شدم كه ندارم ز خويشتن خبرى * از اين اسير ز خود بىخبر چه مىخواهى ؟ بشد نهال وجودم ز سوز هجران خشك * از آن درخت كه خشكد ، ثمر چه مىخواهى ؟
تذكره شعراى يزد — صفحة 325 | عباس فتوحى يزدى