تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
غزل
اينكه رندان جامهء پشمينه در برمىكنند * خاك را با دست خود هر لحظه بر سر مىكنند جامهء تقوا به تن ، در زير آن دام فريب * بر زبان از خير لاف و در نهان شر مىكنند مردمان بينند چون آن گفت و اين كردارشان * بيم و ترس و خوف كى از ترس داور مىكنند بار الها از سر ما دستشان كوتاه كن * كين همه تزوير بهر حاصل زر مىكنند آنچه فرموده است حافظ شاعر شيرين‌كلام * خلق بعد از قرنها امروز باور مىكنند « واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مىكنند * چون به خلوت مىروند آن كار ديگر مىكنند » گوش هوشى نيست « حيران » زين سخن بربند لب * چونكه گفتى خاك را با دست بر سر مىكنند
گو به ياران طريقت
تا در ميكده باز است و ز مى معمور است * رند و هُشيار ز نوشيدن مى در شور است نيست چون ساقى و پيمانه و دربان در خواب * چه كند پير مغان خسته‌دل و رنجور است شهر آشفته و رندان پى غارت در كار * محتسب يك‌تن تنها چه كند معذور است مندرس گشته همانا سند حق و حساب * در امان رهزن و در كردهء خود مغرور است ز عدالت چو نباشد به ميان نام و نشان * حق بجانب شود آن صاحب مال و زور است گو به ياران طريقت كه ره چاره كجاست * رفت بايد همه گر پرخطر و بس دور است گفت « حيران » سخن و باك ندارد ز كسى * گفته و گويد و از گفتهء خود مسرور است
به يك جو نمىخرند
نااهل را به آب زر ار شستشو كنى * چون كهنه جامه‌اى كه هزارش رفو كنى در شوره‌زار لاله نرويد هر آن‌قدر * خاشاك و خار بركنى و زير و رو كنى با سنگدل ز رحم و مروت سخن مدار * نتوان به سنگ آهن سختى فروكنى از ناكسان گمان مبر از عزت و وقار * از راهزن چسان طلب آبرو كنى زاهد مكن غرور به زهدت كه مىشوى * شرمنده آن زمان كه به حق روبرو كنى يك جو نمىخرند عبادت اگر در آن * باشد ريا هرآنچه به كوثر وضو كنى « حيران » خموش باش كه گردون به كار خويش * باشد تو هم هرآنچه كه كشتى درو كنى