غزل
اينكه رندان جامهء پشمينه در برمىكنند * خاك را با دست خود هر لحظه بر سر مىكنند
جامهء تقوا به تن ، در زير آن دام فريب * بر زبان از خير لاف و در نهان شر مىكنند
مردمان بينند چون آن گفت و اين كردارشان * بيم و ترس و خوف كى از ترس داور مىكنند
بار الها از سر ما دستشان كوتاه كن * كين همه تزوير بهر حاصل زر مىكنند
آنچه فرموده است حافظ شاعر شيرينكلام * خلق بعد از قرنها امروز باور مىكنند
« واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مىكنند * چون به خلوت مىروند آن كار ديگر مىكنند »
گوش هوشى نيست « حيران » زين سخن بربند لب * چونكه گفتى خاك را با دست بر سر مىكنند
گو به ياران طريقت
تا در ميكده باز است و ز مى معمور است * رند و هُشيار ز نوشيدن مى در شور است
نيست چون ساقى و پيمانه و دربان در خواب * چه كند پير مغان خستهدل و رنجور است
شهر آشفته و رندان پى غارت در كار * محتسب يكتن تنها چه كند معذور است
مندرس گشته همانا سند حق و حساب * در امان رهزن و در كردهء خود مغرور است
ز عدالت چو نباشد به ميان نام و نشان * حق بجانب شود آن صاحب مال و زور است
گو به ياران طريقت كه ره چاره كجاست * رفت بايد همه گر پرخطر و بس دور است
گفت « حيران » سخن و باك ندارد ز كسى * گفته و گويد و از گفتهء خود مسرور است
به يك جو نمىخرند
نااهل را به آب زر ار شستشو كنى * چون كهنه جامهاى كه هزارش رفو كنى
در شورهزار لاله نرويد هر آنقدر * خاشاك و خار بركنى و زير و رو كنى
با سنگدل ز رحم و مروت سخن مدار * نتوان به سنگ آهن سختى فروكنى
از ناكسان گمان مبر از عزت و وقار * از راهزن چسان طلب آبرو كنى
زاهد مكن غرور به زهدت كه مىشوى * شرمنده آن زمان كه به حق روبرو كنى
يك جو نمىخرند عبادت اگر در آن * باشد ريا هرآنچه به كوثر وضو كنى
« حيران » خموش باش كه گردون به كار خويش * باشد تو هم هرآنچه كه كشتى درو كنى