نتوانم كنم انكار گُنه يك ز هزار * كه تو بودى به همه حال گواهم ، چكنم ؟
بار الها ، كرمى ، مرحمتى ، امدادى * كاروان رفته و من مانده به را هم چكنم ؟
دوش مىگفت « شفق » بار خدايا كرمى * كه من آشفتهدل و نامه سياهم چكنم ؟
سرود آتشآلود
ز خون دل شط سرخ شراب مىسازيم * ز اشك ديده بلورين حباب مىسازيم
مگر دهيم دل بىقرار را تسكين * ز شور زمزمه چنگ و رباب مىسازيم
چو مه به روى تو ماند به گرد او همهشب * ز آه ، زلف پر از پيچوتاب مىسازيم
ز اشك ، رود روان ، وز نگاه اشكآلود * هزار زورق سيمين بر آب مىسازيم
ز واژهواژهء سرخى كه ديده مىريزد * برنگ گل همهشب صد كتاب مىسازيم
ز حلقههاى ظريف خيال زلف تو شب * كنار ديدهء خود تور خواب مىسازيم
سحرگهان كه به ياد رخ تو مىسوزيم * ميان ظلمت شب ، آفتاب مىسازيم
به دارِ شوقِ تو سر مىدهيم و گِرد گلو * ز تار حسرت زلفت طناب مىسازيم
مپرس از چه سرود من آتشآلود است * ز شعلهها چو « شفق » شعر ناب مىسازيم
صبر عظيم زينب ( س )
به نطق آتشين وقتى زبان وا مىكند زينب * ز لب مىريزد آتش ، حشر بر پا مىكند زينب
به اوّل جمله كز لبهاى داغش چون شرر ريزد * همه خودكامگان را خوار و رسوا مىكند زينب
چو دريا چون برآشوبد يزيد مست و مجنون را * ز وحشت مضطرب چون موج دريا مىكند زينب
از آن آورد سالار شهيدان خواهر خود را * كه مىدانست كفر دشمن افشا مىكند زينب
ميان كوچههاى كوفه با روشنگرىهايش * ز هر چشم از ندامت جوى خون وا مىكند زينب