تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
نتوانم كنم انكار گُنه يك ز هزار * كه تو بودى به همه حال گواهم ، چكنم ؟ بار الها ، كرمى ، مرحمتى ، امدادى * كاروان رفته و من مانده به را هم چكنم ؟ دوش مىگفت « شفق » بار خدايا كرمى * كه من آشفته‌دل و نامه سياهم چكنم ؟
سرود آتش‌آلود
ز خون دل شط سرخ شراب مىسازيم * ز اشك ديده بلورين حباب مىسازيم مگر دهيم دل بىقرار را تسكين * ز شور زمزمه چنگ و رباب مىسازيم چو مه به روى تو ماند به گرد او همه‌شب * ز آه ، زلف پر از پيچ‌وتاب مىسازيم ز اشك ، رود روان ، وز نگاه اشك‌آلود * هزار زورق سيمين بر آب مىسازيم ز واژه‌واژهء سرخى كه ديده مىريزد * برنگ گل همه‌شب صد كتاب مىسازيم ز حلقه‌هاى ظريف خيال زلف تو شب * كنار ديدهء خود تور خواب مىسازيم سحرگهان كه به ياد رخ تو مىسوزيم * ميان ظلمت شب ، آفتاب مىسازيم به دارِ شوقِ تو سر مىدهيم و گِرد گلو * ز تار حسرت زلفت طناب مىسازيم مپرس از چه سرود من آتش‌آلود است * ز شعله‌ها چو « شفق » شعر ناب مىسازيم
صبر عظيم زينب ( س )
به نطق آتشين وقتى زبان وا مىكند زينب * ز لب مىريزد آتش ، حشر بر پا مىكند زينب به اوّل جمله كز لبهاى داغش چون شرر ريزد * همه خودكامگان را خوار و رسوا مىكند زينب چو دريا چون برآشوبد يزيد مست و مجنون را * ز وحشت مضطرب چون موج دريا مىكند زينب از آن آورد سالار شهيدان خواهر خود را * كه مىدانست كفر دشمن افشا مىكند زينب ميان كوچه‌هاى كوفه با روشنگرىهايش * ز هر چشم از ندامت جوى خون وا مىكند زينب