اى طبيعت ، گر نمىبود از پى بازيگرى * از چه او را اينقدر ، سرمست و رعنا كردهاى
ور نمىبود از پى افسونگرى عاشقكشى * نرگسش را از چه اين اندازه شهلا كردهاى
سنگ با آئينه ، كى سازد شگفتا سينهاش * كردهاى ز آئينه و قلبش ز خارا كردهاى
تا كند آشوبكارى - دلبرى ، غوغاگرى * چهرهاش گلرنگ و زلفش عنبرآسا كردهاى
شور و غوغاى قيامت ، در قدش بنهفتهاى * در لب جانپرورش ، اعجاز عيسى كردهاى
خرمنى گلهاى جانآشوب ، گرد آوردهاى * وز فسونش پيكرى آشوبافزا كردهاى
لطف و ناز از برگ گل ، نوش از شكر بگرفتهاى * وانگهش با سحر آن ، لعل شكر خا كردهاى
شوخى و سرخى و لطف و رنگ و بو بردى ز سيب * تا زنخدانش ز شادابى ، طربزا كردهاى
از نگارين نرگس مخمور ، بردى آب و رنگ * بسكه چشم نيم مستش را فريبا كردهاى
ماه من ، سحر از كجا آموختى كز نيم ناز * عالمى را پرخروش و شور و غوغا كردهاى
خاك را زر مىنمايد از نگاهى « بهجتى » * تا چو گنج اندر دل ويرانهاش جا كردهاى
*
دامن از خون جگر شويم و رخسار ز اشك * هست در حجلهگه عشق مرا ، يا ره ز اشك
در شب خستگى ، و بىكسى ، و تنهائى * يارى از زارى و افغان طلبم ، چاره ز اشك