عشق من با تو نه امروزه بود كز طفلى * تر نمودم ز غم عشق تو ، گهواره ز اشك
بسكه اشك آمد و گرديد و ترا جست و نيافت * شرمسارم من سرگشتهء آواره ز اشك
عاقبت خاك رهت پاى به چشمم نگذاشت * گرچه شستم همهشب ديده دو صد باره ز اشك
« بهجتى » اينقدر از عشق بتان اشك مريز * زان كه هرگز نشود نرم دل خاره ز اشك
چشمه عشق
روشن از روى تو ، آفاق جهان مىبينم * عالم از جاذبهات در هيجان مىبينم
شورش بلبل و جانبازى پروانه و شمع * همه از عشق تو اى مونس جان مىبينم
بىنشانى تو و حيرانم از اين راز كه من * هركجا مىنگرم از تو نشان مىبينم
دل هر ذرّه تجلّىگه مهر رخ توست * نتوان گفت چه اسرار نهان مىبينم
باد با زمزمه تسبيح تُرا مىخواند * آب را ذكر تو جارى به زبان مىبينم
لاله از شعلهء عشق تو بُود سوختهدل * وز غمت ، مرغ سحر را به فغان مىبينم
شعلهء شمع نه در خرمن پروانه فتاد * كه در او آتش شوق تو نهان مىبينم
هركجا عشق بُود چشمه آن چهره توست * همه مست از تو دل بادهكشان مىبينم
نور روى تو نه تنها به دل سينا تافت * كه من اين نور ز هر ذرّه عيان مىبينم
چه تماشائى و زيباست جمال تو كه من * هرچه چشم است برويت نگران مىبينم
به تو سوگند كه در موقع طوفان بلا * ياد تو مايهء آرامش جان مىبينم
بر دَرِ خويش « شفق » را به گدائى بپذير * كه گدايان ترا به ز شهان مىبينم
چكنم ؟
يا رب ار نگذرى از جرم و گناهم چكنم ؟ * ندهى گر بدر خويش پناهم چكنم ؟
گر برانى و نخوانى و كنى نوميدم * به كه روى آرم و حاجت ز كه خواهم چكنم ؟
گر ببخشى گنهم ، شرم مرا آب كند * ور نبخشى تو بدين روى سياهم ، چكنم ؟