تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤

على بهجتى

على فرزند استاد تقى ملقب به بهجتى بسال 1309 در اردكان يزد به دنيا آمد . وى علاوه بر آنكه در رشته‌هاى مختلف علوم دينى تحصيل كرده ، ليسانس زبان و ادبيات عرب مىباشد و به تدريس در دبيرستانها اشتغال دارد و بنحو شايسته‌اى انجام‌وظيفه مىنمايد . او داراى ذوق و قريحهء سرشار است . نمودارى از سروده‌هايش ذيلا نقل مىشود : خواب و خيال
بگذر اى عمر شتابان نه بدين سنگينى * آخر اى عمر چه ديدى و چه خواهى بينى بال بگشاى كه جز ، فصل خزان نيست مرا * نه بهارى و نه باغى و ، نه فروردينى هر گياهى كه دمد ، بر سر خاكم گويد * جان فرهاد برآمد ، ز لب شيرينى همچو پروانه زدم ، بال بپاى شمعى * سوخت جانم ز غم عشق بت سيمينى بوى موى تو دلاويز و روان آشوبست * مگر اى لعبت من ياسمنى نسرينى آسمانا تو هم امشب ، پى آشفتگيم * خالى از زهره و ماه و زحل و پروينى دوش تا صبح به ياد تو مرا خواب نبود * نه دلم يافت شكيبى ، نه سرم بالينى شب تنهائى و افكار پريشان و فراق * آن‌چنان كرده ضعيفم كه مرا مىبينى سوخت پروانه ز دست ستم شمع و نداد * بدل زار بلاديدهء او تسكينى اىدريغا كه نبد بيشتر از خواب و خيال * عمر كوتاه كه بگذشت بدين سنگينى رسم خوبى نه همين است كه خوبان دارند * كه نپرسند ز احوال دل مسكينى
كيمياى سعادت
محبّت كيمياى رستگاريست * محبّت مايهء اميدواريست محبّت مىفشاند نور امّيد * رساند ذرّه‌اى را تا بخورشيد اگر پاى محبّت در ميانست * خس و خاشاك اين ره پرنيانست مرا شور محبّت بود در سر * دل ما را محبّت گشت رهبر مرا بگذشت سالى سخت بىنور * كه بودم از جوار رحمتش دور شبى شور ولايش شعله افروخت * وجودم را بنور عشق خود سوخت